چشمه باران(farsan )

چشمه باران(farsan )
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

غزل: با تو بی نظیرم

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۴۹ ق.ظ

 

من عاشقم،با عشق گرچه بی نظیرم

قسمت شده افسوس،با غم هم مسیرم

با این همه برگ زرد

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ق.ظ

از شدت فقر ؛ مرد باید چه کند

در معرض اوج درد باید چه کند

مانند درخت خشک در فروردین

با این همه برگ زرد باید چه کند

 

علیرضا همتی فارسانی

خرداد95

رباعی: متاسفم

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ق.ظ

 

پیوسته در اضطراب و ترس و تردید

در بـــرزخ عشق مانده با بیـــم و امید

امــــــــــا متـــــــاســفم  نـمی دانستــیـــد

عشق آمد و رفت و همچنان در خوابید

 

علیرضا همتی فارسانی

خرداد95

رباعی: به هم می ریزد

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ق.ظ

 

تو می روی و دلم به هم می ریزد

از هر طرفی غصه و غم  می ریزد

در تاب و تبم برای محکم شدنش

با لرزش ورقص؛ چشم,نم می ریزد

 

علیرضا همتی فارسانی

خرداد 95

رباعی: برگرد

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ق.ظ

آرامش قلب خســــــته ی من ، برگرد
درمان دل شکســــــته ی من ، برگرد
وضعیت حال ساده ی من خوش نیست
ای قسمتی از گذشتــه ی من ، برگرد

آمد رمضان

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ق.ظ

 

آمد رمضان و التهابی است به لب
هر لحظه مرا حسرت آبی است به لب
با شوق لب تو ربّنا می خوانم
هر بوسه دعای مستجابی است به لب

جلیل صفربیگی

تصاویری از طبیعت سبز فارسان

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۸ ق.ظ

رباعی : باران , باران

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ق.ظ

 

باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!

قیصر امین پور

رباعی :کپک خواهد زد

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ق.ظ

هم چشمه و هم رود کپک خواهد زد
هم آتش و هم دود کپک خواهد زد

شور و نمک تمام هستی عشق است
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد

جلیل صفربیگی

آهسته و پیوسته

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۲ ق.ظ

غربت

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

اهل پاییز

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ق.ظ

پنج دیوان

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ق.ظ

گذشتم

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

سرنوشت مبهم

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ق.ظ
 
از آسمان ابری ام تقدیر می بارد

 

 
یعنی - دل من سرنوشت مبهمی دارد 

دستم - که عمری بی طرف بود - از تو ،بعد از این

 

 

 

دیگر نمی خواهد که آسان دست بردارد 

...

 

مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستی

 

 
آری،تو هم ، بی من دلت طاقت نمی آرد

من کوچه تنهایم ، اما در سکوت من

 

 
تنها تو هستی آنکه باید گام بگذارد 

چشمان این کوچه ،همه شب کهکشان ها را

 

 

 

پیش خودش ، راه عبور تو می انگارد 

این کوچه - گرچه کوچه ای بن بست و بی عابر -

 

 

می خواهد اما ، خویش را در دست تو بسپارد :

تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نیز

 

 
با انعکاس گام هر گام تو بشمارد

سهیل محمودی

دیوانه تر از این شده باشم

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ق.ظ
 
تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

 

تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم

تقدیر من این بود در این غار مجازی

 

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت

 

نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم

ترس من از این است، اگر دیر بیایی

 

حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

روزی که بیایی و دل و دین بربایی

 

شاید من کافر شده بی دین شده باشم!

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت

 

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 

محمد رضا ترکی

تصاویری از طبیعت فارسان

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ

 

 

نمی فهمی چرا؟

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ق.ظ

 

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟

تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است

اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم  هر روز می بینی مگر؟

آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد

"یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!

نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

شهر خبر شد

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۱۳ ق.ظ

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....

تصویر زندگی بخش

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ب.ظ