
سفر بهانهی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست
نگو بزرگ شدم، گریه کارِ کوچکهاست
زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست
خبر رسیده که جای تو راحت است آنجا
قرار نیست خبرها همیشه... حتماً نیست
حسود نیستم اما خودت ببین حتا
چراغِ خانهی مهتاب بی تو روشن نیست
مرا ببخش اگر گریه میکنم وقتی
نوشتهای که غزل جای گریهکردن نیست
زنی که فال مرا میگرفت امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکرِ ماندن ....
مژگان عباسلو
یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد
اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد
من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد
یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی
با خودش عشق مرا بازو به بازو می برد
الهام دیداریان
1-چون رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2-چون که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
3-چون که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4- چون که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
باور نمی کنم که تو این قدر بد شوی
بر روی عشق پا بگذاری و رد شوی
احساس می کنم که تو آن نیستی که بود
آن که برای حس من آغوش می گشود
"آن" یک فرشته بود ولی" این"، نه، بگذریم
با این نگاه راه به جایی نمی بریم
یعنی تمام آن چه که دیدیم خواب بود؟
آن بام با شکوه فقط یک حباب بود؟
عشقت برای فتح دلم یک وسیله بود؟
آن حرف ها که می زدی از روی حیله بود؟
من صادقانه دست به دستت گذاشتم
ای کاش چشم بسته قبولت نداشتم
تُنگ بلور عاشقی ام را زدی زمین
گفتی: "مرا ببخش عزیزم" فقط همین؟
یعنی نگاه های قشنگت دروغ بود؟
ها؟ هر چه گفتی از دل تنگت دروغ بود؟
پس حسّ حق آب و گل من چه می شود؟
تکلیف زخم های دل من چه می شود؟
خلیل جوادی
هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست
هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست
پشت سرم شب سفر آبی نریختند
یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست
رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است
که هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست
گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست
ابری درآسمان جهانم نبود و نیست
انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام
درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست
در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من
چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست
قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام
حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست