سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی
فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن
زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب!
شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن
بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت
دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن!
گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری
گاه و بی گاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن
شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد
ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن!
"امید صباغ نو"
بگو دنیا به بار بی کسی هایم بیفزاید
به چشمان سیاهم گریه ی مستانه می آید
کدامین میوه ی ممنوعه در دامان من افتاد
که جای شعر حوّایی درونم درد می زاید
شبی دیوانه ای با چشم هایش جادویم کرده
بیاور باطل السحری که بخت تیره بگشاید
دعایم بی اثر شد، جانماز از بغض من تر شد
سرم این روزها بیهوده دارد مهر می ساید
پر از زخم م برای بردنم راهی بیاب ای مرگ!
مداوای تو شاید ذرّه ای خوبم کند شاید...