صبح آمد ...
شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ق.ظ
شب که شد،تاری بیاور؛یک بغل آواز هم
شورِ تحریر"بنان" را، پنجهی"شهناز"هم
شب که شد سکر تمنای تو بیرون میزند
از خم سربسته ، و از شیشه های باز هم
شب که شد،آوازی از دیوان شمسالدین خوشاست
دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم
بایدامشب از حصار تَنگ تهران وارهی
نشئهی قونیه باشی،تشنهی شیراز هم
روزهای آخر اسفند مستم کردهاست
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم
خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم،ولی
نام تو تکرارمیشد، در صدای ساز هم
مستی نامت چنان عقل از سرم انداخته
که هراسم نیست از این شهر پر سرباز هم
صبح آمد،باید از خواب تو برخیزم ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگیرد، باز هم
آرش شفاعی
۹۵/۰۲/۲۵