سوگند و رد پای آن در ادبیات فارسی2
سوگند و رد پای آن در ادبیات فارسی
(بخش دوم)
مولوی متولد ٦۰۴ میگوید:
بالله که بی تو شهر مرا حبس میشود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
ایشان در سوگندهای خود همواره در جست و جوی شفیعی هستند که از ایشان جانب داری کند. سخنوران این دوره به همه چیز متوسل میشوند تا مگر دل شنوندگان خویش را رام کنند و ایشان را به دستیاری خود تشجیع و ترغیب کنند. ایشان روشنان فلکی و پدیدههای جهان طبیعت و مقدسات دینی را چون پیشینیان به گواهی سوگندهای خویش نمیطلبند. بلکه در خود فرومایگی و حقارتی حس میکنند که خود را شایسته ی همسری و همدوشی آنان نمیپندارند که آنان را فقط شاهد درستی و راستی گفتار خویش بدانند و لذا به آنان پناه میبرند و دست گدایی و شفاعت به پیشینیان دراز می کنند.
فرید الدین عطار نیشابوری متولد ۵۱۳ یا به گفته ی رنده یاد نفیسی ۵۲۰ هجری، عارف بزرگ و شاعر سترگ در مناجاتی چنین میگوید:
گفت لقمان سرخسی کایاله / پیرم و سرگشته و گمکرده راه
بندهای کو پیر شد شادش کنند / پس خطش بدهند و آزادش کنند
من کنون در بند گیت ای پادشاه / همچو برفی کردهام موی سیاه
بندهای بس غم کشم شادیم بخش / پیرگشتم، خط آزادیم بخش
خاقانی شروانی متولد سال ۵۹۵ سخنور چیرهطبع مداراناپذیری که به قول آقای دشتی چون مارسل پروست و رومن رولان شاعری دیر آشناست، زیرا انبوهی معنی و باریکخیالی انشای او را پیچیده و دشوار ساخته و سبک او را به شکل محسوسی از سطح عادی و متداول دور کرده است (۱) برای رهایی از بند و به دست آوردن اجازه ی زیارت مکه به عزالدوله مسیحی چنین رو میآورد:
مسیحا خصلتا قیصر نژادا / ترا سوگند خواهم داد حقا
به روحالقدس و نفخروح و مریم / به انجیل و حواری و مسیحا
به بیتالمقدس و اقصی و صخره / به تقدیسات انصار و شلیحا
به ناقوس و به زنار و به قندیل / به یوحنا و شماس و بحیرا
به خمسین و به ذبح و لیله القطر / بعید الهیکل و صوم العذارا
به بانگ و زاری مولو زن ازدیر / به بند آهن اسقف بر اعضا
که بهر دیدن بیتالمقدس / مرا رخصت بخواه از شاه دنیا
در قصیدهای که به رضیالدین ابونصر نظامالملک وزیر شروانشاه فرستاده برای اثبات بیگناهی خویش در نافرمانی دستورات پادشاه چنین عاجزانه سوگند میخورد:
به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن / به مهر خاتم وحی از مطابع الاعراب
به حق آن که دهد بچگان پستان را / سپید شیر و پستان سر شاه سحاب
به سرّ عطسه ی آدم به سته الحوا / به هیکلش که یدالله سرشت ز آب و تراب
به یار محرم غار و به میرصاحب دلق / به پیرگشته ی غوغا به شیر شرزه غاب
به عنکبوت و کبوتر که پیش ترس شدند / همای بیضه ی دین را ز بیضه خوار غراب
به چارنفس و سه روح و دوصحن و یک فطرت / به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چهار اسباب
به پری و به فرشته به حورعین و حوش / به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب
که بر من از فلک امسال ظلم ها رفته است / که هم فلک خجل آید ز بازپرس و جواب
به نظر اینجانب علت اساسی این تغییر فاحش و فتور و رخوت معنوی در این دوره را در دو چیز میباید جست و جو کرد. نخست در وضع آشفته ی اجتماعی این دوره و سپس در تعصب خشک مذهبی و رواج اندیشههای اتکالی و مضر صوفیگری.
شیخ فریدالدین عطار در تذکره ی الاولیاء از قول یکی از همعصران خویش به نام ابومحمدجریری در وصف این زمان یعنی سده ی پنجم هجری چنین مینویسد:
«در قرن سوم معاملت به مروت کردند، چون برفتند مروت هم نماند. در قرن دیگر معاملت به حیا کردند، چون برفتند آن حیا هم نماند و اکنون مردم چنان شدهاند که معاملت خود به هیبت و هییت کنند.»
حجه الاسلام ابوحامدمحمد غزالی (۴۵۰-۵۰۵) دانشمند داهی و عالیمقام در نامهای به سلطان سنجر مینویسد:
«. . . دوازده سال در زاویه نشستم، از خلق اعراض کردم، پس فخرالملک رحمهالله مرا الزام کرد که تو را به نیشابور باید شد. گفتم این روزگار مرا احتمال نکند که هر که در این وقت، حکمت گوید، در و دیوار به سعادت او برخیزند، گفت ملک عادل است و من به نصرت تو برخیزم ، امروز کار به جایی رسیده است که سخنانی میشنوم که اگر در خواب دیدمی، گفتمی که اصغاث و احلام است . . . مرا از تدریس نیشابور و طوس معاف داری تا به زاویه ی سلامت خویش روم که این روزگار سخن مرا احتمال نکند.»
در این دوران خلافت بغداد توانسته بود دوباره موج نیرومند و قوی آزاداندیشی را که از زمان سامانیان و مامونیان آلزیار و آلبویه در سراسر ایران به ویژه در خراسان بر پا شده بود در هم شکند و واکنش همهجانبهی فکری سیاسی و اجتماعی مردم ایرانشهر را نخست به یاری ترکان غزنوی و سپس به دستیاری و کمک ترکان سلجوقی، در چنبره ی قسی و بیرحم خویش بفشارد. در این دوره از امیران متعصب حنفی و حنبلی گرفته تا صوفیان قشری و دغایی همگی در کار نبرد با آزاداندیشی بودهاند ، این آزاداندیشی خواه به صورت حکمت مشاء، عرفانی وحدت وجودی، الحاد قرمطی، کلام معتزله و یا خواه رفض شیعه، دانش یونانی و یا کیش اسماعیلی باشد.
قفطی در «تاریخ الحکماء» خود روزگار تیره ی اندیشه مند بزرگ و شاعر نامدار خیام نیشابوری (متولد ۳۱۲ ) را چنین توصیف میکند: « . . . معاصران زبان به قدح او گشودند و در دین و اعتقادش سخن گفتن آغازیدند، چندان که خیام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم خود بگرفت و به عزم حج از شهر نیشابور برون رفت و پس از آن که از کعبه بازآمد در کتمان اسرار خویش اصرار ورزید و ظواهر شرع را مراعات میکرد. »
ناصر خسرو در اثر فلسفی مشهورش «زادالمسافرین» از مرتجعان و تاریکاندیشان فقیه مشرب چنین می نالد: « . . . مرهوسها را ، به هوای مختلف خویش ، ریاستجویان اندر دین استخراج کرده وفقه نام نهاده مردانایان را به علم حقایق و بینندگان را به چشم بصایر و جویندگان جوهر باقی و ثابت را از جوهر فانی و مستحیل، ملحد، بددین و قرمطی نام نهادند. »
بر همهی تجلیات فکری و ذوقی مردم این دوره پردهای عبوس و مکدر سخت سنگینی میکرد و فرصتی باقی نبود که سخنوری دست به رامشگری زده و نغمات جانفزایی را با طنبور سحرانگیز کلمات جانفروز خویش را از کنجور قلب شعلهور خود و خفایای روح خویش بیرون بریزد. شیخان ریاکار و زاهدان سالوس ظاهرپرست و واعظان مزور آیههای « از شعرا پیروی مکنید که ایشان از گمراهانند ، مگر ندیدید که ایشان در هر وادهی سرگشته میروند » (۲) را دستاویز کرده و به جان این شاعران نگونبخت افتاده و آنان را سرزنش و طرد میکردند. ناصر خسرو میگوید:
فقه است مرآن بیهده در سوی شما نام / کان را همی از جهل شب و روز بخایید
شماری از شاعران بزرگوار بر ضد این استعمار قیام کردند و مُهر از دهان خویش گشودند و اندیشههای دلاویز پرسوز و گداز خود را در قالب شعرهایی عارفانه بیان داشتند و به این وسیله دام تزویر زاهدان خرفت را تاحدی برچیدند. به گونه ای که گاهی این شعرها چندان ملامتآمیز ، تند و گستاخ و بیپروا بود که حتا شارحان و فاقدان صوفی مشرب هم در تأویل و توجیه آنان سخت به زحمت میافتادهاند. مثلن عطار نیشابوری میگوید:
مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم / شدم بر بام بتخانه در این عالم صلا کردم
صلای کفردر دادم شما را ای مسلمانان / که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
از آن مادر که من زادم دگرباره شدم جفتش / از آنم گبر میخوانند که با مادر زنا کردم
به بکری زادم از مادر از آنم عیسیم خوانند / که من این شیر مادر را دگرباره غذا کردم
اگر عطارمسکین را در این گبری بسوزانند / گوا باشید ای مردان که من خود را فدا کردم
گرچه عرفان به مثابهی جنبشی آزادیبخش در برابر نزاع های خونین فرقه های متکلمین از معتزلین تا اشعری و فرقه های مذهبی از تاصبی تا رافضی و تعصب های دینی و مراعات لوسانه ی مناسک و رسوم ملالآور مذهبی قیام کرده و سرانجام با وحدت وجود و آزاداندیشی خود بر ضد اسلوب بندگی مذهبی سخت در کار نبرد بود و به این وسیله رزق و ریای فقیهان و صومعهداران و زاهدان دغایی را به باد ریشخند خویش می گرفت و در آن روزگاران نوعی طغیان انقلابی به سود وارستگی انسان رنجکشیده و شیدای زندگی و زیبایی های آن و مردم ژرفبین متفکر و علیه آموزش های «مرگ اندیشانه» (۳) مذاهب به شمار میرفت، ولی اندیشهی « مجبوربودن بشر» یا جبریگری و مکتب قلندری و یا زندیگری و کیش ریاضت و یا جوکیگری در بسیاری از مردمان این دوره روحیهای اتکالی و لاابالی و روش هایی بیبندوبار، طفیلی منشانه و زیانبخش پدید آورد، چنان چه در شاعران ما از این پس نوعی فروتنی و شکستگی به چشم میخورد – برای مثال خاقانی هنگامی که دم از ذمّ ساعیان و حسودان میزند، حتا از پلیدی ها، زشتی ها و چیزهای نفرتانگیز و ناپسند شفاعت میخواهد و به آن ها سوگند میخورد:
به ارّه پدر و متغب و کمانه و مقل / به خط مهرهی گردون و پرهی دولاب
به شط بیبی شمس و به شرب بابا خمس / به مصطکی و به بادام و پسته و عناب
به سیر کوبهی رازی حیدر آرند / بگو پیازه ی بلخی به خوان جعفر باب
به یاد نمرود از سهم کرکس پران / به ریش فرعون از نظم لولوی خوشاب
به موش ریزه، برو گربهی خیانتگر / به چنگ گربه کزو دست بر سرم چو ذباب
به سام ابرص و حربا و حنف و جعل / به جیفه گاه و به تاووس و مستراح و خلاب
کز این نشیمن احسان و عدل نگریزم / و گرچه نبگه عمرم شود خراب و یباب
و بدینگونه سوگند را که از سنن بسیار با ابهت دوران باستانست، پست، آلوده و چرکین میسازد تا آن را با دونی، خفت سازگار کند. عدم درک عمیق مفهوم واقعی «عشق حقیقی» موجبات زبونی و فروتنی بیش تری را فراهم آورد. مردم عاشق همواره غمی نهفته و رنگی پریده (۴) داشتند و ای چه بسا شب هایی را که بیخواب به صبح میآوردند و سیلاب اشک از دیدگانشان فرو میریخت و سرانجام کارشان به جنون میکشید و انگشتنمای خلق میشدند و ملامت میبردند و به درویشی و دریوزگری میپرداختند. زیرا فرمان دلبند چنین بود:
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
مسلم است که در این عجز و شکستگی، سوگندها نیز نمایندهی بیچارگی و ناتوانی سوگندخورندگان است و لذا آن ها یک دنیا مذلت، مسکنت و بدبختی و سیهروزی را در خود دارند.
نظامی متولد سال ۵۳۵ در شهر گنجه از توابع آذربایجان داستان سرای بزرگ این نکته را در سوگندهای شیرینوفرهاد و یا لیلیومجنون رعایت کرده و نومیدی و فلاکت آنان را به هنگام ایراد سوگند چنین بیان میکند:
به آب دیده ی طفلان محروم / به سوز سینهی پیران مظلوم
به بالین غریبان بر سر راه / به تسلیم اسیران در بن چاه
به دورافتادگان از خانمان ها / به وا پس ماندهها از کاروان ها
به محتاجان در بر خلق بسته / به مجروحان دل در خون نشسته
به دردی کز نوآموزی برآید / به آهی کز سر سوزی برآید
به تصدیقی که دارد راهب پیر / به توفیقی که بخشد واهب خیر
به ریحان نثار اشکریزان / به قرآن و چراغ صبح خیزان
به هرطاعت که نزدیکت صوابست / به هر دعوت که پیشت مستجابست
که رحمی بر دل خونینم آور / وز این غرغاب غم بیرونم آور
این سوگندهای تأثیرانگیز را شیرین در شبی که از بیخوابی به ستوه آمده است و دست تضرع به درگاه برآورندهی حاجات دراز کرده و بر زبان میآورد. جای تأمل است که شیرین مسیحی است و لذا اینگونه سوگندها که ساخته ی افکار اسلامی است با روحیه ی مذهبی وی (۵) هماهنگی ندارد ، اما بنا به روش گویندگان این دوره از عجز و شکستهدلی بسیار لبریز است. مجنون در سوگواری و عزای مرگ محبوبش لیلی، خداوند را چنین سوگند میدهد:
ای خالق هر چه آفریده است / سوگند به هر چه برگزیده است
کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم
با وجود این گاهگاهی در شعرهای نظامی به سوگندهایی برمیخوریم که نمونه ی روشنی ِ قریحه و زیباپرستی است مثلن در قطعهی کشتن دارا به دست اسکندر چنین میخوانیم:
به دانای گیتی و دارای راز / که دارم به بهبود دارا نیاز
عصر مغول و تیموریان (اوایل سده ی هفتم تا اوایل سده ی دهم)
ایلغار مغول و حملهی تیمور یکی از مصیبت های بزرگ تاریخ میهن ما است. ای چه بسیار اندیشه مندان بزرگ و دانشمندان سترک ایرانی که بر اثر ویرانی و کشتار و چپاول رایج در این دوران فلاکتبار و غمافزا با فجیعترین وضعی نابود شدند و چه کتاب خانههایی که دارای کتاب های بی شمار و خزاین علوم و آثار بود، طعمهی یغما و غارت لشکریان مغولی و تیموری قرار گرفت و نابود شد. چنگیز و تیمور چه بس مادرانی را به سوک عزیزان خود نشانیدند و از خون جوانان ایرانی چه سیل ها که روان ساختند. بدیهی است که در یک چنین زمانی همهی غرور، جودت طبع، مناعت و بلندپروازی ما بر باد رفت. ذوق ها فرو خفت و دیگر سخنانی آتشنژاد که شایستهی ملتی سرزنده و فعال است از کامی برون نیامد. دعاهای مذهبی و سوگندهای مربوط به شعایر دینی میدان را از دست گویندگان چیرهدست گرفت و تعبیرها و اصطلاح ها و مضمون های ویژهی نثر و مناسک مذهبی در شعر راه یافت و کار به جایی رسید که سخنآفرینان بزرگ یا از ایراد سوگند یکباره خودداری کردند و یا آن که آن را به لعاب آداب و رسوم مذهبی آغشتند. مولانا جلالالدین مولوی در غزلی غرا و شیوا میگوید:
ما مینرویم ای جان، زین خانه دگر جایی / یارب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
هرگوشه یکی باغی، هر کنج یکی راغی / بیغلغلهای زاغی، بیگرگ جگرخواری
افکنده خبر دشمن، در شهر اراجیفی / کو قصد سفر دارد از بیم تقاضایی
از رشک همیگوید والله دروغ است این / بیدل که رود جایی بیجان که نهد پایی
در این قطعه به خوبی عجز و بیچارگی شاعر برای اثبات حقانیت خویش روشن و واضح است که به هیچ تفسیر و توجیهی نیاز نیست. ولی فراموش نشود که چون شاعر بزرگوار و سخنپرداز سترک همواره آیینه ی آفتاب زمان خویش است، از این رو ترشحات فکرش بازتاب وضع پیرامون اوست. مولوی بزرگوار خود میگوید:
آیینهام ، آیینهام ، مرد مقالات نیم / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
از این رو خاقانی و عطار و نظامی و مولوی که از زبدهترین شاعران ایرانند، خردهگرفتن نه سزاست، چه گناه از ایشان نیست، بلکه باید هسته ی مرکزی و دلیل اصلی این زبونی و شکست را در شرایط سخت و دشوار زمان پرهراس و بیم این سخنوران جست که سبب بروز چنین ارواح نزار، رنجور و دردآلود شده است. در یورش مغول سلجوقیان جای خود را به خوارزمشاهیان داده بودند و علاءالدینمحمدخوارزمشاه از پادشاهان نامدار این سلسله گرفتار هجوم مغول شد و در پیکار با مغول مغلوب شد و سلسله ی خوارزمشاهی به تاریخ ٦۲۸ هجری به دست آن قوم از هم پاشید. از جمله ی معاصران و رقیبان خوارزمشاهیان اتابکان فارس بودند که نیز دچار استیلای مغول شدند، ولی با آن ها از در تدبیر و طاقت به درآمدند و خراج گذاران آنان شدند و بدینطریق جنوب ایران را حفظ کردند.
سعدی متولد سال ۵۸۵ در شیراز در واقع چون خورشید رخشندهای بود که در این روزگار تیره و آسمان کدر و ظلمانی تابیدن گرفت و کاخ ادب پارسی را به یاری ذوق سرشار و قریحه ی سنگین و طبع فسونکار و فیاض خویش رونقی به سزا بخشید. او به مصداق گفته ی خویش در گلستان: « گوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است » به تجدید و احیای ادب پارسی کوشید و آن را ای چه بس لطیفتر، دلگشایندهتر و بارورتر کرد. گلستان و بوستان او آن چنان از مضمون های بدیع و دلکش و تعبیرهای شیوا و پر رنگ پر است که بیتردید در برابر بلندی فکری این سخنور چیرهدست سر احترام و کرنش باید فرودآورد. در این آثار گران قدر هم گاهگاهی سوگندهایی یافت میشود که گیرندگی و جاذبه ی ویژه ای دارند. سوگند در زبان سعدی دوباره همان جلال و ابهت خویش را در گذشته باز مییابد و به آن همه ناتوانی و شکست و فروتنی پایان میدهد و به این وسیله زندگی باشکوهی را از نو آغاز میکند. سعدی با چیرهدستی و هنرنمایی و لطف بیانی که ویژهی اوست نهچنان عاجزانه و زبونانه سوگند میخورد و نه چنان با صلابت و غرور و تکبر که با شعرهای غنایی و بیان و رموز مهجوری و مشتاق ناسازگار باشد:
پیام من که رساند به یار مهرگسل / که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست / به جای پای تو کان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل / هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
و در غزل دلکش و شیرینی که تارهای ارغنون محبت را به مالش درمیآورد میفرماید:
به دلت کز دلت برون نکنم / سختتر زین مخواه سوگندی
از زبان فخرالدین عراقی، اوحدی مراغهای، خواجوی کرمانی و سلمان ساوجی نیز سوگندهایی میشنویم که گاهی به پی روی از سعدی متین و منیع است. و زمانی سخت سخیف و زبون که برای دراز نشدن سخن از ذکر آن ها خودداری میکنیم.
حافظ متولد اوایل سده ی هشتم هجری در شیراز که شعرش عصاره و خلاصهی تکامل افتخارآمیز و همهجانبهی شعر طناز پارسی و تبلور والاترین سنن چنین تکاملی است، جنبش ادبی سعدی را به نقطه ی اوج خویش رسانید. مایه ی بس شگفتی است که چه گونه چنین اعجوبهای که در برابر ایدئولوژی های رسمی زبان خویش مانند مذاهب حنفی، حنبلی، شافعی و مالکی به عصیانگری پرداخت و نیایش بادهی گلرنگ و ستایش جنونآمیز شراب و ثنای بیدریغ بیخودی های سرمستانه را به قلهی ممکنهی خویش رسانید و با خشمی مقدس و پاک زیبایی های این جهان و عیش و عشق زمینی را در برابر وعده های مذهبی قرار داد و آزاد شدن از رنگ ریا و شائبه و عذرنهادن جنگ هفتاد و دو ملت را تدریس کرد و پشمینکلاه درویشی و گدایی خویش را به رصد تاج خسروی ترجیح داد، در یک چنین عصر قسی و بیرحمی، پدید آمد؟ به عقیدهی نگارنده جز این که در این دوره ی عبث حافظ را که با ایمانی راسخ و دلی قوی از ژرفای نهانخانهی خویش فریاد میکشد:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و یا
شاه اگر جرعهی رندان نه به حرمت نوشد / التفاتش به می صاف مروق نکنیم
یک پدیدهی استثنایی بشماریم چارهای نداریم. با آن که روزگار حافظ چندان فاصلهی زمانی از عهد سعدی ندارد ، اما دگرگونی ها و تغییرهای فراوانی، چنان اختلاف شگرفی در میان این دو دوره پدید آورده که دوران حافظ را چه بسیار پرآشوبتر و سهمناک تر از آن دیگری ساخته است. چنان که اگر شرایط دشوار زمان حافظ را به درستی و ژرفی بررسی کنیم، خواهیم دید که شاهانی چون امیرمبارزالدینمحمد سرسلسله ی آلمظفر ملقب به «شاه محتسب» و پسرش شاه شجاع تا چه اندازه برای مراعات آداب و مناسک شریعت سخت گیری و خون ریزی کردهاند. این دوران چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی سخت کریه، متعصب، تنگنظر، سالوس، خونخوار و سطحی و احمقانه است.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
این حافظ عصیانگر که صفای روح را بر ریاکاری های دینی و زهد فروشی های سالوسانه برتری میدهد چنین رندانه (٦) سوگند میخورد:
ساقی به بینیازی رندان که می بیار / تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
او بیآن که از دشمنانی چون «عماد فقیه» بیمی داشته باشد، فریاد میکشد:
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر / به یمن می ببرم هول روز رستاخیز
و اینگونه سوگند میدهد:
خدای را به میم شستشوی خرقه کنید / که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع
و یا چنین سوگندی میخورد:
جانا به حاجتی که ترا هست با خدای / آخر سئوال کن که ما را چه حاجت است
این سخنآفرین چیرهدست همهی اعصار نه فقط به مثابهی یک شاعر توانا، بلکه به منزلهی یک هنرمند واقعی و جامع و به عنوان یک اندیشه مند و داهی و یک انسان جلیلالقدر برای همهی نسل های انسانی، تا عشق به راستی و زیبایی باقی است، جاوید خواهد ماند، زیرا کنجور قلب او همواره چنتهی سرشار از این گونه اندیشه های والا و درخشان است.
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید / تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست
عصر صفویه تا قاجاریه (اوایل سده ی دهم تا اواخر سده ی سیزدهم)
عصر صفوی را میتوان دوران انحطاط و زوال ادبی ایران به شمار آورد، زیرا این دوره نهتنها از وجود سخنگستران بزرگ و گویندگان سترک خالی بود، بلکه در این دوره زبان پارسی لطافت و شیرینی پیش از دوران مغول و تیمور خویش را یکباره از دست داد. در این دوران است که عبارتپردازی و تکلف و تصنع و زیور و زینت های زاید لفظی بیش تر به کار می رود و مضمون های مبتذل و نازککاری های زنندهی بیلزوم معمول میشود. به گونه ای که شاعر یا نویسنده ناگزیر می شود به تشبیه ها و جناس و ایهام و استعاره بپردازد و اندیشه های خویش را به جسارت های غریب و مضمون ها و معنی های عجیب معطوف کند. طنطنهی الفاظ و پیچاپیچی معانی و پوشیدگی بیحد کلام و ابتذال و سبکی مضمون ها که از ویژگی های سبک هندی است، در این دوره بروز می کند. بدیهی است که در یک چنین دورانی نیز از گیرندگی و تأثیر سوگندها کاسته میشود و سوگندهایی که جسته و گریخته در دیوان های شاعران این دوره میخوانیم، چیزی جز الفاظ عامیانه و تعبیرهای نامطلوب و بازاری بیش نیست. برای مثال سوگند در زبان صائب تبریزی متولد سال ۱۰۱۰ هجری که شاعر بنام عصر صفوی است چنین است:
قسم به خط لب ساقی و دعای قدح / که آب خضر نریزد بر او نمای قدح
سبب این رکود و سیر قهقرایی دوباره را میباید همچنان که گذشت برخاسته از دو علت اساسی دانست: یکی نوع سیستم حکومتی و وضع اجتماعی و دیگری عصبیت و خشکی مذهبی. دوره ی صفوی را میتوان دوران زایش و پایهگذاری استعمار خارجی در ایران دانست. در زمان سلطنت شاه اسماعیل اول بنیادگذار این سلسله، گروهی از دریانوردان پرتقالی خودسرانه جزیره های خلیج فارس را تصرف کرده و مرکز قدرت خود را در جزیرهی هرمز قرار داده و جزیره های کیش و قشم را اشغال کرده و کنترل خلیج فارس را در اختیار گرفتند و از صید ماهی و مروارید و گرفتن عوارض از کشتی های تجارتی سودهای سرشاری به جیب زدند. این جزیره ها که بخشی از خاک ایران بود، در حقیقت زادگاه و مهد اولیه ی استعمار در ایران به شمار می آید. شاهعباس به یاری کیاست و کاردانی امام قلی خان پسر اللهوردیخان والی فارس و به کمک دریانوردان انگلیسی و هلندی توانست پرتقالی ها را از خلیج فارس براند و به این وسیله نخستین تخم استعمار را در نطفه خفه کند. اما از این پس انگلیسی ها و هلندی ها به جای پرتقالی ها در خلیج فارس به صید ماهی و مروارید پرداختند و تا شاهعباس کبیر میزیست حاکمیت ایران را به رسمیت میشناختند، ولی پس از مرگ وی با استفاده از انحطاط سلسلهی صفوی و فساد داخلی و تشتت اوضاع اجتماعی آن زمان رفتهرفته سایه مخوف و منحوس خود را بر سراسر وطن ما گستردند.
انگلیسی ها بیش از همه از دولت نیرومند عثمانی نگران بودند و از این رو کوشش بسیار داشتند که با استفاده از قدرت دولت صفوی و دامن زدن به اختلاف تشیع و تسنن ، دولت های مشرقزمین به ویژه ایران و عثمانی را علیه یکدیگر تحریک کنند و آن ها را به این وسیله ناتوان کنند و به این ترتیب به گونه ی آشکار و نهان موجبات تشدید تعصب و سخت گیری های مذهبی را سبب شدند. بازار سطحی و قشری بودن و زهد فروشی های شیعیان متعصب، صوفیان شعبدهبازی که کاری جز تکرار شطحیات و طامات عرفانه نداشتند و رندان خراباتی که همه ی عمر خود را در لذات ناسوتی میگذراندند. و عزلتگزینان مستغرق در خویش و کاهلان و منتظران معجزات غیب و پنداربافان خودپسند رواج و رونقی به سزا گرفت و سرشک و آه و دعا و ندبه و خواری و زاری رایج و معمول شد. صائب میگوید:
ما از این هستی ده روزه به جان آمدهایم / وای بر خضر که زندانی عمر ابدیست
این شاعر سوختهدل وضع روزگار خود را چنین توصیف میکند:
قفس تنگ فلک جای پرافشانی نیست / یوسفی نیست در این مصرکه زندانی نیست
و یا:
بر گرانخوابان دولت عرض کردن حال خویش / نامه را در رخنهی دیوار پنهان کردن است
شاید بتوان به طوفان و طغیانی که در درون پرسوز صائب خانه کرده است با خواندن دو بیت زیرینش تا حدی پی برد:
به غیر آه نداریم در جگر سوزی / متاع خانه ما چون کمان همین شیر است
و یا:
دل افکار ما را نیست غیر از داغ دلسوزی / ز چشم جغد دارد روشنی و پروانه در شب ها
در این دوران دیجور ظلمانی که به درازای شب یلداست (۲۵۰ سال) فرعون دژخیم جهل، و طلسم منحوس خرافات حکم فرمایی مطلق دارند. این اوضاع آشفته و پریشان را ملاصدرای شیرازی (متوفی به سال ۱۰۵۰) فیلسوف فرزانه و وارستهای که در کتاب های ایرانی در مقدمهی شعرهای خود چنین تشریح میکند (۷) « . . . . میخواستم کتابی بنویسم تا به مسایل پراکندهای که در کتب گذشتگان یافتهام، جامع باشد و بر خلاصهی اقوال مشاییان و نقاوه ذوق های اهل اشراق و رواقیان شامل گردد، مطالبی دریافته بودم که در هیچ کتابی از کتب اهل فن و حکمای اعصار پیدا نمیشود و فوایدی که هیچیک از علمای ادوار به آن تکلم نکرده و زبان نگشودهاند. لیکن موانع از رسیدن به مراد رادع میشد و خصومت های زمانه از نیل به مقصود با سدهای محکم مخالفت و ممانعت میورزید. . . نمیتوانستم دریافتهای خود را بیان کنم چه زمانه نادانان و اراذیل پرورش میداد و آتش جهالت پرتوافشانی میکرد و حال را گمراهی و زشتی نصیب بود و رجال را بدی و پلیدی (۸). . . حقیقت این است که زمانه مرا به جماعتی کندفهم و کودن مبتلا کرده بود که چشم هایشان از مشاهده ی انوار دانش و اسرار آن کور بود و ابصار آنان از مشاهدهی تجلیات معرفت و آثار آن، همچون شبپرگان، عاجز و ناتوان مینمود. نظر این گروه از ظواهر اجسام بالاتر نمیرفت و فکرشان از هیاکل ظلمانی و تاریک این کرهی خاکی ارتفاع نمییافت. اینان با مخالفت خود ، مردم را از علم و عرفان محروم میکردند و آنها را به کلی از طریق حکمت و ایقان بر علوم مقدمه الهی و اسرار شریفهی ربانی، که انبیاء بدان کفایت زده و حکما و عرفا بدان اشاره کرده اند دور می ساختند، جهل و نادانی ظاهر می کردند و علما و عرفا و اصفیاء را میراندند . . . . لعنت بر آن کسی که بدون دلیل و چشمبسته زندگی میکند و به ظاهر عبارات تورات و قرآن مقید و از خود و از همهجا بیخبر.
باقی این گفته آید بی زبان / در دل آن کس که دارد نور جان»
اگر چه در فاصلهی برچیده شدن صفویان و تأسیس سلطنت قاجاریان که نزدیک به پنجاهسال به درازا کشید بر اثر ظهور طایفه های گوناگون و تشتت و دشمنی، چندان مجال سکونت و فرصت برای نادرشاه و کریم خانزند دست نداد که به فراغت خاطر از پی ترویج و رونق ادبیات برآیند، اما از سده ی دوازدهم به اینطرف چنبشی (۹) در ادبیات ایران پدید آمد، چنان که شیوهی دورهی مغول و سبک هندی رو به زوال نهاد و شاعران و نویسندگان به پی چویی آثار متقدمینی چون فردوسی، منوچهری، انوری، خاقانی، سعدسلمان و عنصری برخاستند. مضمون های تودرتو و مکرر و عبارنت های مکلف به تدریج کم تر شد و دوباره نظم و نثری متین و سالم فرصت رشد یافت، تشبیه های نامأنوس ، استعاره های دور از ذهن و مضمون های ناهنجار و مهجور از جان شعر زده شد و نثر از سجع و تکلف، تکرار و لفاظی رهایی یافت و به این وسیله سوگندها هم زیبایی و دلنشینی پیشین خود را تا اندازه ای از نو بهدست آورد.
- - -
پی نوشت ها:
۱- شاعر دیر آشنا، نوشته ی علی دشتی از انتشارات ابن سینا، تهران.
۲- قرآن- سورهی الشعراء آیههای ۲۲۴ و ۲۲۵ به نقل از مقاله ی خیام و ابوالعلای معری نوشتهی خطیبی نوری مجله ی مهر سال ۴ شماره ی ۱۰ برگ ۱۰۲۲.
۳- ر. ک. مثنوی در حکایت سیزدهم پیغمبر و مردم سبا، اهالی سبا به پیغمبر می گویند.
طوطی قند و شکر بودیم ما / مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما
۴- مصداق این بیت مولوی در نظر است:
چو عشق را تو ندانی بپرسی از شب ها / بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها
۵- مراد اظهار برتری بر اسلام نیست، امید است سوءتفاهمی ایجاد نشود.
٦- کلمهی رند به کسر اول در برهان قاطع (به تصحیح آقای دکتر معین) مرد محیل و بیباک و زیرک و منکر و لاابالی و بیقید آمده است و نیز به کسی که ظاهرن خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد، گفته میشود. بیهقی در داستان حسنک وزیر مینویسد: « آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمیکرد. همه زارزار می گریستند. خاصه نیشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ دهند» ، تاریخ بیهقی به تصحیح دکتر غنی و فیاض برگ ۱۸۷. در این عبارت و به طور کلی در ادبیات فارسی واژهی رند معمولن به معنای اوباش و رجاله به کار میرود. پژوهشگری فرزانه نیز معتقد است که واژه ی رند شکل تحولیافتهی لفظ پارسی «رد» است که از واژهی اوستایی «رثو» به معنی دانا، خردمند و داور، مشتق شده و سپس میان « ر » و « د » نون (وقایه) افزوده شدهاست چنان که در واژه ی کت و کند (مثلا در اقسیکیت و بناکت و سمرقند و تاشکند) دیده میشود. برای واژه ی « رتو » اوستایی نیز به مقاله ی «داد و داور» زنده یاد پورداود ، مجلهی مهر شماره ی ۷ سال ۱۳۲۱ برگ ۱۸۱ نگاه کنید.
۷- ر.ک به مقاله ی «درد دل حکیم» نوشتهی آقای علیاصغر حلبی، مجله ی یتلاش شماره ی هشتم سال اول برگ ۱۷۰.
۸- چون برحی از بخش های ترجمه ی آقای حلبی خود نیازمند ترجمه بود و اصولن شکل جمله نداشت و از این رو مفهوم نمی شد، از این رو تغییرهایی در جملهبندی ایشان ضرور دیدم.
۹- ر.ک تاریخ ادبیات ایران تألیف رضازاده شفق ۱۳۳۱ برگ ۲٦۲.
از مجله ی هنر و مردم، دوره ی ۷، شماره ی ۸۴ ، مهر ۱۳۴۸