تا نوبت ما هم به سر آید، برسیم
روزی من و تو به هم...خدا می داند
شاید شاید شاید شاید برسیم
ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد
پیش از اثبات جرائم متهم را می برد
هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری
مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد
این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -
آبروی مردمان محترم را می برد
اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست
لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد
بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -
از محارم حرمت صاحب حرم را می برد
در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست
هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد
کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !
او که بیخود آمده دارد خودم را می برد
روش های درمانی برای رفع عارضه کمرویی |
| اختلال کم رویی در افرادی که تک فرزند هستند و یا فرزند اول خانواده هستند بیشتر دیده می شود،با چه روش هایی می توان این مشکل را مرتفع کرد و بر آن پیروز شد. |
فعالیت های منجر به ایجاد حس شادی و نشاط |
|
چه فعالیت ها و عواملی منجر به ایجاد حس شادی در افراد شود ،چگونه می توان شادی و شوق را در آنان به وجود آورد. همه میدانیم که بسیاری از افراد دائما غمگین، تحریکپذیر و زودرنج هستند. علاوه بر این، هر روز با افراد بسیار شادی روبهرو میشویم که شاید گاهی غمگین شوند و یا دچار استرسهای روزمره شوند، اما میببینیم که آنها به خوبی استرسهایشان را کنترل میکنند، از روشهای مناسبی برای مدیریت استرسها در زندگیشان استفاده میکنند و در نتیجه، روزهایشان پرثمرتر و لذتبخشتر میشود. |
این مکتب از سال 1880 تا 1890 در اروپا رواج یافت. اساس این مکتب، به کاربستن روش تجربى و علمى در ادبیّات بود. بر این اساس، آرمان هایى از این دست بروز کردند:
ـ گزارش کردن تجارب و آزموده هاى خویش در آثار ادبى، با همه جزئیّات.
ـ اعتقاد به تأثیر جدّى و مبالغه آمیز وضع مزاجى و ارثى بر شخصیّت انسان.
ـ گرایش به جبر و بى اختیارى انسان; و بى توجّهى به دین و اخلاق.
ـ به کار بستن زبان محاوره در ادبیّات.
ـ بى توجّهى به شعر و شاعرى.
بزرگان این مکتب که بیشتر به رمان و داستان کوتاه متمایل بودند، عبارتند از: امیل زولا، گى دوموپاسان، و آلفونس دوده. از نویسندگان ایرانى، صادق هدایت بسیار تحت تأثیر این مکتب بوده است.
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست
بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!
باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم, توی ایوانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست.....
من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی
ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست
ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی...
از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید
خاک بود؛ اما مرا از آتش و آب آفرید
کفش های کهنه ی تنهاییم را جفت کرد
نیمه ی گم کرده ی من را چه نایاب آفرید
مانده ام حافظ تو را در چندمین دفتر نوشت
مانده ام سعدی تو را در چندمین باب آفرید
آستین بالا زد امشب پلک هایم تا تو را
آنچنانی که خودش می خواست در خواب آفرید
ماه، نیم دیگرش را جستجو کرد و نیافت
بعد جای آن خودش را در دل آب آفرید
نجمه زارع