گفتند: نگذر از غرورت! کار خوبی نیست...
باید خودت فهمیده باشی ... یار خوبی نیست!
گفتند: هرگز لشگرت را دست او نسپار!
این خائن بالفطره ، پرچم دار خوبی نیست!
سیگار و تو هر دو برای من ضرر دارید!
تو بدتری ...! هرچند این معیار خوبی نیست!
ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست ...
تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست ...
آزادی از تو ...انحصار واقعی از من!
بازی شیرینی ست ، استعمار خوبی نیست ...
از هر سه مرد بین بیست و پنج تا سی سال
هر سه اسیر چشم تو آمار خوبی نیست ...
دیوار ما از خشت اول کج نبود اما ...
این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست ...
دیوار من ، دیوار تو ، دیوار ما ... افسوس ...
دیوار حاشا خوب من! دیوار خوبی نیست...
آرام بالا رفتی و از چشمم افتادی
من باختم ! هر چند این اقرار خوبی نیست ...!
سرگذشت یک اسطوره
سرگذشت علی مردان خان بختیاری
علیمردان خان از مادری چون بی بی مریم ، معروف به سردار مریم بختیاری زاده شد. بی بی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی بود . بی بی مریم در جنگ اول جهانی که بخشهایی از ایران اشغال و زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روسی و انگلیسی قرار گرفته بود به طرفداری از نیروهای آلمان و عثمانی و علیه نیروهای اشغالگر روس و انگلیس قیام کرد . بقول پروفسور گارثویت: این پیرزن برجسته روحی سرکش و فکری مستقل داشت و در تعیین سیاست بختیاری به ویژه در جنگ جهانی اول نقش مهمی ایفا کرد
پیوند میان اسطوره و ادبیات*
شاید از آن هنگام که انسان سخن گفتن را آغاز کرد، داستانها وافسانهها نیز پا به میدان اندیشهاش نهادند و هزاران سال با او، پهلوبه پَهْلویِ تاریخ پیش آمدند. امروزه یکی از شیرینترین وشگرفترین رشتههای دانش بشری، شناخت و کاوشداستانهایی است که از دورترین زمانهها به جا مانده و این رشتهرا«اسطورشناسی» یا میتولوژی mythology نام نهادهاند. مقالهی حاضر «پیوند میان اسطوره و ادبیات» است که در آن بهمباحثی در مورد خویشاوندی اسطوره و ادبیات میپردازد. پیش ازآغاز سخن اصلی، برای آنکه بدانیم چه پیوندی میان اسطوره وادبیات وجود دارد، نخست باید اسطوره را تعریف کنیم و در آن بهبیانی جامع و عینی از اسطوره بپردازیم. تعریف اسطوره از دیدگاههر مکتب و علومی متفاوت است و هر مکتب از روان کاوی گرفتهتا پدیدارشناسی و ساختار گرایی و جز اینها، در اسطوره به نحویخاص، مطابق با اصول و موازین مقبول نظر کرده و برای خودتعریفی ارائه دادهاند. بنابراین در این زمینه سعی شده است تا آنچهرا که مورد تأیید اغلب اسطوره شناسان قرار گرفته است و در موردآن به نوعی اتفاق نظر رسیدهاند، بپردازیم.» واژه ی «اسطوره»، در زبان پارسی وامواژهای است بر گرفته از زبانعربی «الاسطوره» و «الاسطیره» در زبان عرب به معنای روایت وحدیثی است که اصلی ندارد. اما این واژه ی عربی خود و امواژهای است از اصل یونانی«historia» به معنای استفسار، تحقیق، اطلاع، شرح و تاریخ.(1) واژه ی «myth» از اصل یونانی «muthos» به معنای سخن و افسانهگرفته شده است.«myth» همان واژهای است که در زبانهایفرهنگی به دو شکل «story» (قصه) و «Histiry» (تاریخ) دیدهمیشود.
آسیب شناسی شعر معاصر
ادبیات امروز ایران خصوصا در حوزه ی شعر آنطور که باید نتوانسته است در جذب مخاطب عام موفق عمل کند و این شاید به دلیل عدم ارتباط مؤثر ما بین هنر و مخاطب باشد و تمام این مصیبت نامه ی ادبیات معاصر ما آن هم در این اواخر ناشی از برداشت های غلط شاعر از نیاز های مخاطب در بحث زیبایی شناختی و تجربه ی حالات روانی به روزمرگی رسیده از یک سو و نیز زور آزمایی شاعر در باز تعریف فضایی جدید و به دور از قید و بند های فخامت، صلابت و پرمایگی در شعر از نظر محتوا و قالب، ورود کلماتی با درجه ی فخامت بسیار پایین صرفا با شعار اینکه، این شاعر است که به کلمات شخصیت می بخشد، عدول از قید های اخلاقی، بر هم زدن دستور زبان و به چالش کشیدن صرف و نحو (با این عقیده که این دستور و این صرف و نحو جواب گوی احساسات شاعر نمی باشد) و در نهایت ورود و خروج بی رویه ی ایده های نو در سرایش شعر است. ایده هایی که به هر عنوان در مسیر توجیه تجربه های جدید از هیچ تلاشی فروگذار نمی باشند.
بعد از تجربه ی نیما و درخشش شاملو در عرصه ی شعر نو تلاش های گسترده ای جهت ایجاد فضاهای جدید در بیان و فرم صورت گرفت که برای نمونه می توان به موارد ذیل اشاره داشت:
شعر فرم
شعر حجم
شعر موج نو
شعر موج سوم
شعر متفاوت
شعر پست مدرن
به خودت نگیر
شیشهی پنجره
تمیزت میکنند
که کوه را بیغبار ببینند
و آسمان را
بی لکه
به خودت نگیر
شیشه
تمیزت میکنند که دیده نشوی .
علیرضا روشن
ذهنم پر از شعر است اما دفترم خالی است
این سرزمین از سال های دور، اِشغالی است
فرقی ندارد آسمان صاف است یا ابری
این از مزیت های عمری بی پروبالی است
من با خطوط دفتر شعرم گلاویزم
پیشانی ام درگیر خط های بداقبالی است
گرم غزل خوانی شدم یک عمر و یادم رفت
عمری است مردی در دلم سرگرم ِ نقالی است
وقتی که حرفم را نمی خواند کسی دیگر
کاری ندارم این غزل خوب است یا عالی است
زهرا بشری موحد
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ، ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یک لحظه آری ، با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
" مهرشاد شیخ محمدی "
شبیه بادهای بی قرار می نویسمت
و در تمام فصل ها بهار می نویسمت
ببین چقدر ساده ام ستاره می کشم تو را
به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت
به رنگ حرف های آشنای توست قلب من
بیا,بخوان,بمان,بگو,ببار,می نویسمت!
تو سالهاست بین شعرهای من قدم زنان...
ولی نه خسته می شوی! ,سوار می نویسمت
کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه
هنوز کودکم , و یادگار می نویسمت
و راستی ببخش دست من نبود ,خب اگر
دوبار خط زدم, هزار بار می نویسمت!
نه اشتباه می کنم,شما که بچه نیستی
که من چنین صریح و خنده دار می نویسمت!
و قول می دهم کمی بزرگتر شوم و بعد
به سبک مردمان روزگار می نویسمت.
نغمه مستشار نظامی
اشک من؟ آنچه می شمردی بود
غصه ی من؟ هر آنچه خوردی بود
آبرویم؟ همان که می ریزم-
من به پایت ... ولی نبردی بود
از دل من سراغ می گیری؟
آن اناری که می فشردی بود
آنچه دیدی صدای خنده نبود
ناله های دوتار کردی بود
همه ی حرف من در این مدت-
دل خود را به کی سپردی بود
به جای برنامه ریزی های
دوباره و دوباره ...
برای یکبــار هم که شده ؛
انجامــش بِده
وقتی که راه نمیروی، نمی دوی ؛
زمین هم نمیخوری واین" زمین نخوردن " محصول سکون است نه مهارت!
وقتی که تصمیمی نمیگیری، کاری نمیکنی ؛
اشتباه هم نمیکنی و این " اشتباه نکردن" محصول انفعال است نه انتخاب !
خوب بودن به این معنی نیست که درهای تجربه را بر خود ببندی و فقط پرهیز کنی...
خوب بودن در انتخابهای ماست که معنا پیدا میکند .
و زندگی باید پویا باشد
بنده خدا فقط سلام کرد (شعر طنز)
دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!
فیلسوفند عدهای: سرمست از آموزهها
زاهدند اما گروهی: روزها و روزهها
حاجیان بسیار، اما این کجا و آن کجا؟
بخت ِ بد: فیروزها و بخت ِ خوش: فیروزهها
دور ِ عاشقها گذشت و دورهی سَیّاسهاست
میشکانَد سنگ سرها را به جای کوزهها
من ولی از نسل شیرین، لیلی و عذرا و … نیست
بعدها مانند من حتا درون ِ موزهها…
میخورد آخر سرش بر سنگ و برمیگردد او
گرگ ِ باراندیده با مهتاب دارد زوزهها
مژگان عباسلو
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
کاظم بهمنی
ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود
جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود
سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می شود
سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خنده گرم تو کامل می شود
هر طرف رو می کنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانی نماز خلق باطل می شود
می توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوسها گل می شود
چشمهایم را بگیر و چشمهایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود
ناصر حامدی