
الو؟! الو پسرم ؟
فکر کنم تلفن مشکل پیدا کرده ... الو؟؟
دستان لرزانش مقاومت می کردند...
اشکهایش هم ....
و هیچگاه نفهمید بوق ممتد،
بدترین نوع خداحافظی نکردن است...

الو؟! الو پسرم ؟
فکر کنم تلفن مشکل پیدا کرده ... الو؟؟
دستان لرزانش مقاومت می کردند...
اشکهایش هم ....
و هیچگاه نفهمید بوق ممتد،
بدترین نوع خداحافظی نکردن است...
روزی روزگاری بود که window فقط به معنی یه دریچه تو دیوار بود و application روی کاغذ نوشته میشد.دورانی که keyboard نوعی پیانو بود و mouse فقط یک حیوان..
سالها پیش به هنگامی که file وسیله مهمی در ادارات بود و hard drive یک سفر غیر راحت جاده ای.
وقتی که cut با چاقو انجام میشد و paste توسط چسب...زمانه ای که web خانه عنکبوت بود virus فقط سرماخوردگی..موقعی که apple و blackberry فقط میوه به حساب میومدن..!!
یادش بخیـــر
اون زمانها ؛ ما وقت بسیار زیادی ... برای بودن با خانواده داشتیم!

یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد
اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد
من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد
یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی
با خودش عشق مرا بازو به بازو می برد
الهام دیداریان
خاستم پنجره را باز کنم گفتی نه
جای ِ مهتاب تو را ناز کنم گفتی نه
دست بردم بزنم پرده به یکسو و خودم
خانه را غرق در آواز کنم گفتی نه
شهراد میدری
کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟
دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را
نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن
رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را
نسیمی هست، ابری هست.،اما نیستی در شهر
دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...!
مثل اوقات ِ طوفانی
سرم را پایین گرفتم
آن لحظه که
عبور کردی
از من !
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم
این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار
بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم
بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک
کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم
من خدای غزل ناب نگاهت شده ام
از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم
امید صباغ نو
جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی
من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی
نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز
آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی
این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟
پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟
سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام
رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!
تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی !
من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام
می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟
اصغر عظیمی مهر
اینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم دار می خواهد مگر؟
با زبان بی زبانی بارها گفتی برو
من که دارم می روم ؛ اصرار می خواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود
خانه دیوانگان دیوار می خواهد مگر؟
مهدی مظاهری
نیا، من نیستم چون خارج از آمار این شهرم
هنوز آن قوی سنگی آخر بلوار این شهرم
نه بیمارم، نه رنجورم، فقط یک گوشه افتادم
که سنگی از بقایای پُر از آوار این شهرم
نیا اینجا، دعا کردم، که تا جان در بدن دارم
نبینی من گدای کوچه و بازار این شهرم
ندیدی دوستت دارم؟ ندیدی بی تو میمیرم؟
ندیدی من اسیر مردم بیمار این شهرم؟
«تمدن»باغ وحش خوش خط وخالیست،میدانی؟
شکار مارهای زهری و کفتار این شهرم
عزیزم، من مسلمانم، تو هم شاید نمی دانی
که رودرروی مشتی مشرک و کفار این شهرم
به دست میزبانم بسته شد پاهای من تا دید
گریزان از مه و آب و هوای تار این شهرم
نه در دارد که بگریزم، نه سقفی و نه دیواری
چه حیران از نبوغ خفته ی معمار این شهرم
مسافر، جاده ای بگشا، خطر اینجا کمین کرده
نمی داند کسی، من آخرین اخطار این شهرم
به هرجا میروی عشقم، نگاهی هم به اینجا کن
ببر با خود مرا، من دائمن سربار این شهرم
چه آسان پرپرم اینجا، به دست هرکس و ناکس
که تنها بوته ی زیبا ولی بی خار این شهرم
چه باید کرد قسمت را؟ نیا دیگر به دنبالم
بگردی نیستم، من خارج از آمار این شهرم
فاطمه سادات بحرینی
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید
آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید
نجمه زارع
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم
بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد
مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم
بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم
روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست
بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...
کاظم بهمنی
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست
لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست
هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست
مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات
هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست
من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من
دستی به التماس به سمت پریده هاست
از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیده هاست
حامد عسگری