روزی برسد که دوست، نامت نبرد
دشمن نشناسدت، به دامت نبرد
روزی برسد که عاقبت می آید
از مرگ، کسی جان به سلامت نبرد
بیژن ارژن
روزی برسد که دوست، نامت نبرد
دشمن نشناسدت، به دامت نبرد
روزی برسد که عاقبت می آید
از مرگ، کسی جان به سلامت نبرد
بیژن ارژن
نه از گذر زمانه دلگیر شدیم
نه دلخوش بازیچه تقدیر شدیم
گفتیم ونشستیم که:فردا فردا
پرواز نکرده در قفس پیر شدیم
دل دادن اگرچه لحظه ی شادم بود
دل دادن و دل شکستنت یادم بود
هر چند که من خالق احساساتم
در این قضیه سکوت ، فریادم بود
علیرضا همتی فارسانی
اسفند95
نظر بدهید
هم، این فلکِ ذلیــــلِ بد پیر نخواست
هم،قهوه و فال و رمل و تعبیر نخواست
مشـــکل نرسیدن است ، بر میگردیم
باعــــذرِ موجهی، که تقدیر نخواست !
گفتم،تو فقط هوای مـــا را داری
هر دم ، تو فقط هوای ما را داری
غیر از تو تمام دوستداران رفتند
ای غم، تو فقط هوای ما را داری
انگار تمام باورم زخم شده
یک ایل بلوط در سرم زخم شده
ایلام چه دست های زبری دارد
مثل کف دست پدرم زخم شده
جلیل صفربیگی
دل دادن اگر چه لحظه ی شادم بود
تجویز تو در عشق پر از ماتم بود
هر چند که من خالق احساساتم
در این قضیه سکوت فریادم بود
علیرضا همتی فارسانی
بهمن 95
شادی برسان که خنده از یادم رفت
وقتی که خیالت از دلِ شادم رفت
هر کس که کنارم آمد ، اندوهت را
در قطرهی اشک خود نشان دادم رفت
─────
مشنو که مرا از تو صبوری باشد
یا طاقتِ دوستی و دوری باشد
لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب ؟
خرسندی عاشقان ، ضروری باشد
-
خسته از سوختن و ساختنی حق داری
خسته از این همه پرپر زدنی حق داری
کرم ابریشمی و جرات پروازت نیست
پیله از ترس اگر هم بتنی حق داری
ابری امروز اگر، قطرهای از مردابی
باید از اصل خودت دل بکنی حق داری
سپر انداختم و نیزه نشانم دادی
جنگ جنگ است تو باید بزنی حق داری
توبه از نام اگر میشکنم حق دارم
توبه از ننگ اگر میشکنی حق داری
یوسف آنقدر شکستهست که نشناختیاش
باز هم منتظر پیرهنی حق داری
ما دو کوهیم که هرگز نرسیدیم به هم
سرد و مغرور تو هم مثل منی حق داری
ویران توام به جز تو کمبودی نیست
وابسته ام و امید بهبودی نیست
انکار دل از جانب تو یعنی مرگ
این دل به خدا لایق نابودی نیست
علیرضا همتی فارسانی
مهر95
بی دانه , اسیر تو و در زنجیرم
وابسته ام و بدون تو دلگیرم
غمگین تر از این نمی تواند باشد
وقتی که بگویی برو از تو سیرم
علیرضا همتی فارسانی
مهر 95
همدست غمی و آشنا شاید نیست
غمنامه ی درد بی دوا شاید نیست
من خسته و ناتوان شدم کافی نیست ؟
در کنج قفس حکم خدا شاید نیست
علیرضا همتی فارسانی
شهریور 95
آن عشق که هست جزء لاینفک ما
حاشا که شود به عقل ما مدرک ما
خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین
ما را برهاند ز ظلام شک ما
ابوسعید ابوالخیر
بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم
بنشست ز دوریت به خون مردم چشم
افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک
در چشم منی عزیز چون مردم چشم
رهی معیری
عشق تو مرا اسیر کرد و غم داد
در حاشیه؛ درسی از پریدن هم داد
خوشحالم از این که لااقل مردی کرد
دستور زبان تازه ای یادم داد
علیرضا همتی فارسانی
تیر95
تو در به درم کردی و حاشا کردی
تقصیر تو بود در دلم جا کردی
گفتم بروم که جای من اینجا نیست
ساکت ماندی فقط تماشا کردی
علیرضا همتی فارسانی
تیر95
حس عجیب
یک حس عجیب ساده بر بادم داد
هرکس که شنید نکته ای یادم داد
با دیدن چشم های تو فهمیدم
با حس قشنگش غم فرهادم داد
علیرضا همتی فارسانی
تیر 95
از شدت فقر ؛ مرد باید چه کند
در معرض اوج درد باید چه کند
مانند درخت خشک در فروردین
با این همه برگ زرد باید چه کند
علیرضا همتی فارسانی
خرداد95