کیوان روشنی
دیشب به چاه صبر کسی سر فرو نکرد
با نخلهای خسته کسی گفتگو نکرد
دیشب برای یافتن سفره های سرد
در کوچه های کوفه کسی جستجو نکرد
دیشب در آن دیار نمکدان شکن کسی
فکری به حال زخم پریشان او نکرد
دیشب دو دست سبز رفیق خدا نشد
قلبی شقا برای علی آرزو نکرد
در کوچه های نخل یتیمی سوال کرد
دیشب به چاه صبر کسی سر فرو نکرد؟
قیصر امین پور
این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟
این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یه لحظه مکث کرده به اکره می رود
آبستن عزای عظیمی است کاین چنین
آسیمه سر، نسیم سحرگاه می رود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود
در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ایی که در دل شب راه می رود
الهی به این بنده فرصت بده
به توفیق بر نفس رخصت بده
الهی کمیلی ابوحمزه ای
مرا با مناجات عادت بده
شب چارمی بازهم آمدم
خودت روز محشر شهادت بده
عوض کن مزاج مرا با دعا
به من حس سبز عبادت بده
گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید
از خیابان هــای دلتنگــــی مـــــرا پیدا کنید
مثل دریا تشنه ی طعم هزاران بوسه ام
آه ماهی ها بـــه هر رنگی مرا پیدا کنید
زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها
در هیاهـــوی چنین جنگـــی مرا پیدا کنید
مثل ریگی زیر پــــای آبشار صخره ها
از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید
دل قنــاری زیست امــــا در لـک آواز مرد
خاک شد با سوت آهنگی مرا پیدا کنید
علی محمد مودب
.روزگـــــــار لامروت سخت خــوارم کرده است
بی تو ای گل! همدم یک مشت خارم کرده است
باز تا شب های غمناک خراسان برده است
مبتلای حــــــاج قربـــان و دوتارم کرده است*
خون به چشمانم نشانده ، تب به جانم ریخته
تشنه تر از باغ هــــای پــــــر انارم کرده است
من دهاتـــی زاده ی پروانه و گل پونه ام
شهروند شهر بوق و قارقارم کرده است
خواستم از هـُرم تابستان تهــــران پا کشم
سرنوشت این داغ را پایان کارم کرده است
گفتــه بودی عاقبت یک روز می بینی مرا
این قرار نصفه نیمه بی قرارم کرده است
از صدایت خسته تر بودم ولــــی خوابــــم نبـرد
لای لایی خواندنت شب زنده دارم کرده است
آرش شفاعی
شب ، التهاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین
نامه ، جواب ، عشق ، غزل ، نقطه چین
سیگار ، گریـــــه ، خاطــــره ، آب ، قرص
آتش ، عذاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین
باران ، حیات ، کوچـــــه ، خیابان ، سکوت
روز ، اضطراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین
بد ، خوب ، زشت ، مرگ ، خـــدا ، زندگی
پایان ، سراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین
ساحل ، غروب ، خسته ، خیانت ، غروب
شاعـــــــر،طناب ، عشق ،غـــــــزل،....
جلیل صفر بیگی
از این به بعد نامه نده! زنگ...نه! بزن
حالا خودت و حادثه ها را به بهت من
کابوسهــای مسخره هی جیغ می کشند
درذهن پیر و خسته ی من هی دهن دهن
لعنت به این اتاق! به این تخت! این سکوت
لعنت بـــه زندگی کـــــــــه مرا از تو واقعاً
دیگر گرفته / اند به خود شکل دیگری
افکار عاشقانه ی تــــــا حلق در لجن
پوسیده ایم در خودمان ، شک نکن به عشق
حـــــــــالا لباس خیس و سیاه مـــــــرا بکن
در خوابهای قرمز زن محو شو! بمیر!
مانند کرم لــــه شده در دامن چمن
شاید من اشتباه کنم ! بعد از این ولی
زهرا معتمدی
همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست
کنـــار حوض، کمــی سایه داشت روز نخست
تو کنـــج باغچه، گلهای سرخ می چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست
ببیــن چگونـه برایت هنـــوز دلتنگ است
کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست
چقــدر نامــــه نوشتـــم ... دلــم پر است چقدر
امید نیست به این شعرهای ساده ی سست
دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است
چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست!
نجمه زارع
دیگــر بهار هم ســر حالم نمی کند
چیزی شبـیــه گریه زلالــم نمی کند
پاییز زرد هم که خجــالت نمیکشد
رحمی به باغ رو به زوالــم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟!
وقتی که سنگ،رحم به بالم نمی کند
مبهوت مانده ام که چرا چشمهای شب
دیگر اسـیر خواب و خیالـــم نمـی کند...
این اولین شب است که بوی خیال تو
درگــــیر ِ فکـرهای ِ محـالم نمی کند .
حالا کـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان
جز انفـعـال شـامل حالــم نمی کند،
باید به دستـهای مسلّح نشان دهم
حتـــی سکـوت آیـنـه لالـم نمی کند
فرهاد صفریان
انتهــــای شک اگـــر انکار باشد بهتــر است
هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است
مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن
قبل هـــر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است
هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را
در کنــــار صدق اگــــر مکار باشد بهتــــــر است
بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیـم
راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است
روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی
چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی
من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی
من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی
با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی
کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی
شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی
بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...
اصغرمعاذی
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدن های آهو ناز کردن های او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
کهنه ای بودم برای دست های این و آن
هرکسی مارا به نوعی دستمالی کرد و رفت
ابرهم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت روی خاک خالی کردو رفت
رها
من را نگاه می کنی امــــا چــه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !
همبازی خجـــــالتی و کوچکت ، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تـا بـه تــا نبود ؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟
ما سالهاست بی خبر از هـم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید کـــــه آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تـــو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
*****
در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟
زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!
در باور تو ارزش من هـــــم ، تن ِمن ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست
دیگر کدام مکتب و آیـیـن و بــــاوری؟
حالا ببین چــــــرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ، ولی از نابرابری
(مژگان عباسلو)
باران گرفت تــا عطشم کــــم شود،نشد
طوفان شدی که موج مرا در تو گم کند
دریا دوباره از تـــو مجسـم شود ، نشد
پشت هــزار پنجـــره گلدان شدی مگر
خون شبم به صبح توشبنم شود،نشد
شیطان شدی که سیب بیافتد از اتفاق
حــوای دست هـای من آدم شود، نشد
پیــراهن سپید من از پشت پـــاره بـــــود
می خواستی دلم به تو محرم شود،نشد..
(امیر سنجوری)
دارم به عشق کال خودم فکر می کنم
دلواپسم به حال خودم فکر می کنم
می بینم آرزوی پریدن توهم است
وقتی به زخم بال خودم فکر می کنم
تنها کدام شانه تکیه گاه توست؟
دائم به این سوال خودم فکر می کنم
طرح نگاه خیس تو از خاطرم گذشت
از بس به خشکسال خودم فکر می کنم
در من صدا شکسته و فریاد مرده است
اینک به بغض لال خودم فکر می کنم
سهم تمام شاعر ها سیب سرخ نیست
پس من به سیب کال خودم فکر می کنم
به رسم عادت دیرینه ای که من دارم
همیشه در غم عاشق شدن گرفتارم
؟؟
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟
از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم؟
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
سید حسن حسینی