بی تو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمیدانم هنوز…
دوری از تو می شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی ست رفتار من و شک کرده است
چند روزی میشود، مادر به خیلـی چیزها
نامه هایت، عکس هایت، خاطرات کهنهات
میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست، دارم کمکم عادت میکنم
من به این افکار زجرآور، به خیلی چیزها
میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز…
بعدِ من اما تو راحت تر به خیلی چیزها
نجمه زارع
سفر، بهانه ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست!
“مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”
نجمه زارع
جهان پر شد پر از بی اعتمادی
نه دین می ماند و نه اعتقادی
چه تعریفی برای زندگی ماند
نمایشنامه ای شد انتقادی
علیرضا همتی فارسانی
گفتی تو را “ببخشم” و از عشق بگذرم…
رد میشوم ولی نه، محال است بگذرم !
آنقدر گرد کینه به جانم نشسته است
دیگر برای آینه سخت است باورم
آن اشک ها که ریخته ام پای تو شده ست
آبی که سال هاست گذشته ست از سرم!
هر لحظه بی تو بودن من، سال ها گذشت
من از تمام مردم دنیا مسن ترم…
گه گاه می روم به سر قبر مادرت…
“گفتی: رها نمیکنم ات… جان مادرم…”

اندازه ی غصه؛حرف از او بزنم
بی فایده ست ناله؛ یا هو بزنم
هرچند که حال گریه دارم اما
باید که به اشک هم کمی رو بزنم
علیرضا همتی فارسانی
مهر 97
نظری نداری؟
گفته بودم میروی، دیدی عزیزم آخرش
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجر آورش
زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست
رفتنت یعنی مصیبت، زجر یعنی باورش!
یک عده به فکر مذهب و خودسازی
یک عده به دنبال سیاست بازی
از ساخت و ساز تو فقط فهمیدم
کار تو همیشه ی خدا جوسازی
علیرضا همتی فارسانی
مرداد97
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا
ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدن
سینهها؛ دریاچهای در حال طوفانی شدن
پنجهی خونین بالشها پُر از پَرهای قو
خوابها دنبال هم در حال طولانی شدن
زندگی آن مردِ نابینای تنهاییست که –
چشمها را شسته در رؤیای نورانی شدن
قطرهای پلک مرا بدجور سنگین کرده است
مثل اشک برهها در شام قربانی شدن
خوب میفهمم چه حالی دارد از بیهمدمی
پابهپای گرگها سرگرم چوپانی شدن
برکههای تشنه میبینند با چشمان خیس
نیمهشبها خواب گرمِ ماهپیشانی شدن
خالیام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ
جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن
چارهی لیلای بی مجنون این افسانه چیست؟
یا به دریا دل سپردن... یا بیابانی شدن

شدم مانند رود از بارشی جریان که میگیرد
که من بدجور دلتنگ توأم، باران که میگیرد
دلم تنگ است میدانی؟ پناهم شانههای توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که میگیرد
چه بی راهم، چه از غم ناگزیرم من، چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که میگیرد!
چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم - تهران که میگیرد
تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل میشود کارم دلم آسان که میگیرد!
سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که میگیرد... ولی باران که میگیرد
اشک و باران با هم از روی نگاهش میچکند
او سرش را میبرد پایین... خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم میشوند
او فقط میماند و چندین خیابانِ شلوغ
او فقط میماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه اش سنگین... خیابانِ شلوغ
نجمه زارع