قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
این عشق کمی بهانه می خواست که ما...
دلتنگی شاعرانه می خواست که ما...
یک طایفه را به زور راضی کردیم
افسوس فقط خدا نمی خواست که ما...
در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم
امروز صبح سر به بیابان گذاشتم
بی خود به انتظار جنونم نشسته ای
در راه عقل چند نگهبان گذاشتم
خیالِ با تو بودن بی قرارم می کند هرشب
و با تو بودن اَم شب زنده دارم می کند هرشب
تو گفتی بر نمی گردی - اگرچه – در کنارِ من
امیدِ دیدن اَت چشم انتظارم می کند هرشب
غروبِ رفتن اَت ناباورانه اتفاق افتاد
طلوعِ یادِ تو امیدوارم می کند هرشب
من آن پاییزِ حزن انگیزم اما مطمئن هستم
حضورِ سبزِ احساست بهارم می کند هرشب
از آن ابری ترین بغض ام که روزی با تو می بارم
ولی عریانیِ شب شرمسارم می کند هرشب
و حالا این منم با یِک بغل احساسِ تنهایی
سکوتِ سایه هایت داغدارم می کند هرشب
بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد
به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد
با نسیم سحری شعله نکش می ترسم
کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد
عشق رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود
شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی در به در خانهی لیلا نشود
دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم
سر بازار که او منتظر ما نشود
لذت عشق به این حس بلاتکلیفی است
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟
گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند
تا بریزی دردهایت را درونِ دایره
جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شب فراق به پایان مگر نمی آید؟
جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد
ولی ز گمشده من خبر نمی آید

بی تو حال روح بیتابم فقط تغییر کرد!
علت تحلیل اعصابم فقط تغییر کرد!
گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش !
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش
زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست !
رفتنت یعنی مصیبت ، زجر یعنی باورش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
حال من بعد از تو حال دانش آموزی ست که
خسته از تکلیف شب ، خوابیده روی دفترش
جای من این روزها میزی ست کنج کافه ها
یک طرف سیگار و من ، یاد تو سمت دیگرش
…
مرگ انسان در جهان گاهاً نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش
علی صفری
دلم از رفتن تو سخت به هم می ریزد
بروی واژه ی “خوشبخت” به هم می ریزد
آمدی توی خیابان و همه فهمیدند
شهر را موی کمی لخت به هم می ریزد
عطر آغوش و تنت حاشیه ی امنیت است
مرد را فاصله در تخت به هم می ریزد
سالها بازیچه تقدیر بودن ساده نیست
مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست
زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است
عاشق قلاب ماهیگیر بودن ساده نیست
در مرور جمله “خود کرده را تدبیر نیست”
در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست
عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی
بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست
مثل فرهادی که خواب هر شبش شیرین شده
صاحب رویای بی تعبیر بودن ساده نیست
ساده یک شب چشم آهویی گرفتارت که کرد
خوب می فهمی که دیگر شیر بودن ساده نیست
بی مهابا وقتی از روی دلت رد می شوند
زندگی جان ! درک سرعت گیر بودن ساده نیست
سالها آشفتگی زیر سر این جمله بود
عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست
شاعر علی صفری
در کنارت عاشقی را خوب اجرا می کنم
عهد و پیمان تورا با اشک امضا می کنم
اسم تو در سینه ام حک بود از روز نخست
با تو درد و غصه ها را از سرم وا می کنم
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد
من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد
جلیل صفر بیگی
-----------------------
سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی
فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن
زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب!
شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن
بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت
دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن!
گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری
گاه و بی گاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن
شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد
ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن!
"امید صباغ نو"

بگو دنیا به بار بی کسی هایم بیفزاید
به چشمان سیاهم گریه ی مستانه می آید
کدامین میوه ی ممنوعه در دامان من افتاد
که جای شعر حوّایی درونم درد می زاید
شبی دیوانه ای با چشم هایش جادویم کرده
بیاور باطل السحری که بخت تیره بگشاید
دعایم بی اثر شد، جانماز از بغض من تر شد
سرم این روزها بیهوده دارد مهر می ساید
پر از زخم م برای بردنم راهی بیاب ای مرگ!
مداوای تو شاید ذرّه ای خوبم کند شاید...

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد
تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد
برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد
اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد
بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد
"عبدالحسین انصاری"