چشمه باران(farsan )

چشمه باران(farsan )
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴۹۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

 

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

 

من نگفتم آنچه حلاج از تو دید و فاش کرد

سر نوشت "رازداری"، دار باشد بهتر است!

 

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

 

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

 

حسین زحمتکش

 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۲۷
علیرضا همتی فارسانی

برو تنها مرا بگذار بس کن این ترحم را

تحمل می کنم هر جور باشد حرف مردم را

 

بدون عشق مردابی است این دنیا ... تصور کن

بگیری لحظه ای کوتاه از دریا تلاطم را

 

یکی دیگر خطا کرد و به پای ما نوشتی حکم

بگو تا کی بپردازیم ما تاوان گندم را

 

اگر هر آن در این آتش بسوزم باز خواهم ساخت

خودم با دست خود آماده خواهم کرد هیزم را

 

دلم تنگ است هی پهلو به پهلو می شوم امشب

تو اما شک ندارم خواب دیدی شاه هفتم را

 

 

الهام دیداریان

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۴۸
علیرضا همتی فارسانی

 

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند

آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ  قدرتمند ،  تنهــــا  «یک نفـــــر»  دارند!

ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم  از سر ِ  تـــو  دست  بردارند...

 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۶
علیرضا همتی فارسانی

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جانِ هم!

اگــرچــه زهــر می ریزیــم تــــوی استکانِ هم!

همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم

ولی فرسنگ ها دوریم از لحن و زبانِ هم

هــوای شــام آخــــر دارم و بدجـور دلتنگم

که گَردِ درد می پاشند مردُم روی نانِ هم!

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح

فقط پاپــوش می دوزیم بر پای زیانِ هم!

قلم موهای خیس از خون به جای رنگِ روغن را

چــه آسان می کشیم این روزها بر آسمانِ هم

چـه قانــونِ عجیبـــی دارد این جنگِ اساطیری

که شاد از مرگِ سهرابیم بینِ هفت خوانِ هم

برادر خوانده ایم و دستِ هم را خوانده ایم انگار!

کــه گاهـی می دهیم از دور، دندانی نشانِ هم

سگِ ولگرد هـــم گاهــی -بلانسبت- شَرَف دارد

به ما که چشم می دوزیم سوی استخوان هم!

گرفته شهر رنگِ گورهای دسته جمعی را

چنـــان ارواح ، در حالِ عبوریم از میانِ هم!

امید صباغ نو)

 

 
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۲۹
علیرضا همتی فارسانی

 

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

حتی نفس هــــــــــای مـرا از مـن گرفتند

من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیــــای مرموزی ست مـــا باید بدانیــــــــم

که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست

باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست

من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

نجمه زارع

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۲۴
علیرضا همتی فارسانی

 

موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه

مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه

دختـــر ِ اربابـی  و  یک  باغ  نوبر  مال  توست

کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه

رویت  آن  سو  میکنی  ، تا باز می بینی مرا

در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه

مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش

اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه

من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت

اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه

دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو

سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه

باز  شهرآورد ِ بین  "نه"  و  "آری"  گفتنت

بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه

من نخورده  مست و پاتیل  توام دستم بگیر

باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه

ای بلا !  تکلیف ِ من را  زودتر  روشن  بکن

من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه

آه ای شیطان فرشته!  لعنتی ِ نازنین !

سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه

دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو

بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه

بر زمینت میزنم یک شب تو را خواهم شکست

روی  دیوار  اتاق و کنـــج  قابی خب کـــه چه

 ( شهراد میدری )

 

 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۴
علیرضا همتی فارسانی

 

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

  مردم چه می کنند که لبخند می زنند
 غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

 تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
  از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
  مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۰
علیرضا همتی فارسانی

بغض های کال من شوق رسیدن داشت، نه؟

اشک من دیدن که نه... اما شنبدن داشت، نه؟

از همان روزی که آدم دل به حوا داده بود

رقص گندم‌دانه‌ها در خوشه چیدن داشت، نه؟

قصر، زندان، قعر چاه؛ اصلاً چه فرقی می‌کند

ناز یوسف در همه‌عالم خریدن داشت، نه؟

کاشکی باور کنی تقصیر چشمانم نبود

آن انارِ گونه‌ها از دور چیدن داشت، نه؟

راستی یادم نمی‌آید، تو یادت مانده است

نبض من در دست‌های تو تپیدن داشت، نه؟

مثلِ تو تنها یکی، تنها یکی می‌آفرید

هرکه عاشق بود و قصد آفریدن داشت، نه؟

 

سید مهدی طباطبایی یاسین

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۳
علیرضا همتی فارسانی

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

در میان این شب تاریک، خاموشت کنم

 

دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است

نه نمیخواهم که هق هق، آسمان پوشت کنم

 

جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی

شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم

 

پانته آ ! من آبراداتاسی که گفتی نیستم

پس چرا یاد از تو و ویرانه ی شوشت کنم

 

بعد از این بیجا کنم در شعر، شب را موی تو

یا که صبحم را شبیه آن بناگوشت کنم

 

تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل

نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم

 

میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید

بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم

 

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی

در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

 

شهراد میدری

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۲
علیرضا همتی فارسانی

لحظه ای مثل من تصور کن پای قول و قرار یک نفری

ترس شیرین و مبهمی دارد اینکه در انحصار یک نفری !

 

بار ها پیش روی آیینه زل زدی توی چشم های خودت

با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدت دچار یک نفری ؟!..

 

" چشم های سیاه سگ دار"ش شده آتش بیار معرکه ات

و تو راضی به سوختن شده ای چون که دار و ندار یک نفری

 

(عاقبت با زغال دست شما سر قلیان من به حال آمد!

که تو آتش بیار معرکه نه! بلکه آتش بیار یک نفری )

 

شک ندارم سر تصاحب تو جنگ خونین به راه می افتد

همه دنبال فتح عشق تو اند و تو تنها کنار یک نفری ...

 

جنگ جنگ است جنگ شوخی نیست

                   { جنگ باید همیشه کشته دهد! }

و تو از بین کشته های خودت صاحب اختیار یک نفری

 

با رقیبان زخم خورده ی خود شرط بستم که کشته ی تو شوم

کمکم کن که شرط را ببرم سر میز قمار یک نفری !

 

 مرد و مردانه در کنار تو ام تا همیشه در انحصار تو ام

این وصیت بگو نوشته شود روی سنگ مزار یک نفری ...

 

امید صباغ نو

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۰
علیرضا همتی فارسانی

 

سفر بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست

نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست

نگو بزرگ شدم، گریه کارِ کوچک‌هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست

خبر رسیده که جای تو راحت است آن‌جا
قرار نیست خبرها همیشه... حتماً نیست

حسود نیستم اما خودت ببین حتا
چراغِ خانه‌ی مهتاب بی تو روشن نیست

مرا ببخش اگر گریه می‌کنم وقتی
نوشته‌ای که غزل جای گریه‌کردن نیست

زنی که فال مرا می‌گرفت امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکرِ ماندن ....

مژگان عباسلو

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۰
علیرضا همتی فارسانی

 

یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد

اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد

آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد

من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد

یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی
با خودش عشق مرا بازو به بازو می برد

 

 

الهام دیداریان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۲
علیرضا همتی فارسانی

 

باور نمی کنم که تو این قدر بد شوی
بر روی عشق پا بگذاری و رد شوی

احساس می کنم که تو آن نیستی که بود
آن که برای حس من آغوش می گشود

"آن" یک فرشته بود ولی" این"، نه، بگذریم
با این نگاه  راه به جایی نمی بریم

یعنی تمام آن چه که دیدیم خواب بود؟
آن بام با شکوه فقط یک حباب بود؟

عشقت برای فتح دلم یک وسیله بود؟
آن حرف ها که می زدی از روی حیله بود؟

من صادقانه دست به دستت گذاشتم
ای کاش چشم بسته قبولت نداشتم

تُنگ بلور عاشقی ام را زدی زمین
گفتی: "مرا ببخش عزیزم" فقط همین؟

یعنی نگاه های قشنگت  دروغ بود؟
ها؟ هر چه گفتی از دل تنگت دروغ بود؟

پس حسّ حق آب و گل من چه می شود؟
تکلیف زخم های دل من چه می شود؟

خلیل جوادی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۵
علیرضا همتی فارسانی

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست
هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست
پشت سرم شب سفر آبی نریختند

یعنی که هیچ کس نگرانم نبود و نیست

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است
که هیچ وقت قدر دهانم نبود و نیست
گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست
ابری درآسمان جهانم نبود و نیست
انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام
درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست
در دفتر همیشه نوِ خاطرات ِ من
چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست
قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام
حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۹
علیرضا همتی فارسانی

 

گله ای نیست ،بگویند طرف کم دارد

عشق در حالت معمول جنون هم دارد

عشق می خواست که شاعرترازاینها باشم

دست من نیست که او یک حس مبهم دارد

با تو حال خوش و احوال پریشان دارم

اشتباهی نشده عشق کمی دم دارد

مدتی هست که من قید زمان را زده ام

ساعت باتو مگر عقربه ای هم دارد

قول دادی و فقط عشق تو را کم دارم

به جهنم که بگویند طرف کم دارد

 

  

علیرضا همتی فارسانی

 

به نقد دعوتید

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۰۹
علیرضا همتی فارسانی

دیشب دوباره گریه امان مرا برید

دیشب دوباره عکس تو طعم مرا چشید

دیشب دلم گرفت به یاد تو سوختم

دیشب دوباره ماه صدای مرا شنید

 

دیشب غم تو باز امان مرا ربود

دیشب میان خلوت من هیچکس نبود

دیشب ستاره را ز دل شب، نسیم کند

دیشب نسیم، داغ مرا تازه تر نمود

 

دیشب هزار خاطره از ذهن من گذشت

دیشب به زور دست مرا چشم خواب بست

دیشب دوباره زلف تو در مشت باد بود

دیشب به روی قلب من آوار غم نشست

 

دیشب خدا نبود، گمانم که خواب بود

دیشب تو مال من شدی اما سراب بود

دیشب تمام ثانیه ها بوی مرگ داشت

دیشب سوال بی تو چرا؟ بی جواب بود

 

دیشب محال بود که بی گریه سر شود

دیشب قرار بود که عکس تو تر شود

دیشب شبی به رنگ شب پیش و پیش تر

دیشب نشد که بی تو شب من سحر شود

 

دیشب به یاد تو دلم آتش گرفت باز

دیشب تو یا خیال، من و چشم نیمه باز

دیشب کسی به سوی تو گویا اشاره کرد

دیشب مرا هوای تو دیوانه کرد باز

 

دیشب گذشت، با غمت امشب چه میکنم؟

دیشب و هرشب از تو دلی تازه میکنم

دیشب بهانه بود، من هر شب پرم ز عشق

دیشب ولی ندید کسی من چه میکنم 

 

محمدحسین ملکیان



 /

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۱
علیرضا همتی فارسانی

کدخدا می‌گوید از این‌جا نرو ـ یک ناشناس،
با بهار و گل می‌آید سال نو یک ناشناس

 

با خودم می‌گویم ای شاعر! تو تنها نیستی
توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس

با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم
بشمرم این لحظه‌ها را تا سه! دو! یک!... ناشناس،

می‌رسد می‌پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟
خیره می‌ماند و می‌گوید که: مُو؟ یک ناشناس

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد
می‌رویم آن‌سوتر از غم‌ها من و یک ناشناس


نجمه زارع


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۰
علیرضا همتی فارسانی

سازگاری با رفیقان ظاهرا کار تو نیست
از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست

تو شریک دزد بودی و رفیق قافله
غارتم کردی ولی گفتی به من: کار تو نیست

پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم
تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو نیست

ناز کم کن، عشوه بس کن، اشتباهی آمدی
دلبری از ما جوانان پیرزن! کار تو نیست

لایق ِ تو خسرو بود و مایه دارانی چو او
شرط بندی با کسی چون کوهکن کار تونیست

شیر کی دیدی که با کفتارها دمخور شود؟
دور شو از من، نبرد تن به تن کار تو نیست

لب مطلب: «کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر میخواهد و مرد کهن» کار تو نیست

کاظم بهمنی



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۸
علیرضا همتی فارسانی

پرده بردار ای پری بازیگری بی فایده است

دل سپردن بی اساس و دلبری بی فایده است

 

عشق حتی گاه لبخندی به روی ما نزد

کودک نامهربان را مادری بی فایده است

 

روی ماه خویش را از خلق پنهان کرده ای

این همه کالای دور از مشتری بی فایده است

 

باد زلف خوبرویان را پریشان خواسته

زلف را آشفته تر کن روسری بی فایده است

 

بوسه واویلاترین حرف زبان مادری ست

یار بیزار از زبان مادری بی فایده است...

 

ناصر حامدی



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۶
علیرضا همتی فارسانی
عاشق شدم که لهجۀ جانم عوض شود
آن روزگار بی هیجانم عوض شود

شاید به دستگیری دستان گرم تو
خاموش خوانی ِ ضربانم عوض شود

می خواستم که لحن غم انگیز قصه ات
وقتی برات شعر بخوانم عوض شود

پر شد ضمیر من ز تو باید که بعد از این
دستور خشک مغز زبانم عوض شود

جز در حضور عشق شهادت نمی دهم
باید که ذکرهای اذانم عوض شود

در زندگی به قدر کفایت گریستم
لطفاً بخواه مرثیه خوانم عوض شود

قلیان زهر مار برایم بیاورید
گاهی مگر که طعم دهانم عوض شود

هر آدمی اگر چه که عاشق، اگرچه خاص
وقتی زمان گذشت گمانم عوض شود

شعر تو مثل قبل برایم قشنگ نیست
وقتی مخاطبت نگرانم عوض شود

گفتی که آمدم ولی البته ممکن است
تصمیم این که باز بمانم عوض شود



آرش شفاعی



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۴
علیرضا همتی فارسانی