
همیشه با سلامی کوتاه
آغاز می شود
طولانی ترین بدرودها.
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
فروغ فرخزاد
جز عاشقی راهی نیست
من عاشقم با عشق گرچه بی نظیرم
قسمت شده افسوس و با غم هم مسیرم
تصمیم دارم با خودم رو راست باشم
هفتاد بغض بی امان کرده اسیرم
عاشق شدم این اتفاق تازه ای بود
اما چرا با اشک باید خو بگیرم
از شعر هایم درد و غم می بارد و تو
تنها مرا نگذار با تو بی نظیرم
جز عاشقی راهی برای زندگی نیست
شاید همان بهتر که در عشقت بمیرم
علیرضا همتی فارسانی
مرداد95
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
رهی معیری
زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
علیرضا آذر
نامه ای در جیبم
و گلی در مشتم
غصه ای دارم با نی لبکی
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم...
عشق جایش تنگ است!
"حسین منزوی"
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتــی اگـــر به دیده رویــا ببینی ام
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش کـه زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی ست ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنـــوی ام یا ببینی ام ؟


تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم
تقدیر من این بود در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم
صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت
نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم
ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم
روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من کافر شده بی دین شده باشم!
تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم
محمد رضا ترکی
شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟
تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟
اهـل آه و نالـه کردن نیستم جان من است
اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟
ذوب دارم می شوم هر روز می بینی مگر؟
آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟
آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود لامذهب نمی فهمی چرا؟
بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد
"یک" ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟
بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق نه!
نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

انگــــار دیده اند مرا باز با شما
با اینکه فارغید از این حرف ها شما
اندوه جاده های جهان را گریستم
تا سایه ی مرا بکشانند تا شما
عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز
لبخند می زنید بر ایــن ماجـــرا شما
پس راست گفته اند که شبها برای ماه
تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟
خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد
از عشق حرف می زنم اما چرا شما؟
آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل
از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟
شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی
تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچهای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟
گریه میکردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی
روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی
بسکه دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی
من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی
فاضل نظری


این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانهای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمهسوز را
از کورههای خودخوریام در بیاورم
سیدمهدی موسوی

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است
ارزش جانکندن گلها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چارهی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟
فاضل نظری

خون عشاق ِ قسم خورده رقیق است چقدر
بر زمین ریختنش دست رفیق است چقدر
گره ِ زهد ِ تو را وا نکند چشم تری
ذکر خیر نفست طی ِ طریق است چقدر
ساحلت امن و دلت قرص و هوایت صاف است
سهم ما از هوس دوست دریغ است چقدر
لحظه ی آمدنت دیر ولی رقتنِ تو
مثل برهم زدن پلک دقیق است چقدر
کوه تفتیده ی از حوصله دارد چشمت
در دل جنگل ِ ما ترس ِ حریق است چقدر
.
من مسلمان ِ نگاه ِ تو شدم کافر کیش
جام لبهای تو از عهد عتیق است چقدر
پس زدی عشق مرا رفتم از این شهر ولی
قلب تو با دل بیگانه شفیق است چقدر