چشمه باران(farsan )

چشمه باران(farsan )
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴۹۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گُلم از این چه زیباتر، بگویی دوستت دارم
ببوسی کنج لب هایم گره برداری از کارم

نمی دانم چه اِکسیری بر آن لب ها نهان داری
که حتی شوکران باشی لب از لب بر نمی دارم

نه می سوزانی ام کامل نه جان می بخشی ام، امّا
چه بی رحمانه می خواهی معلّق بر سر دارم

تو را دیدم دلم لرزید همچون بم که ویران شد
شدم ارگی فرو مرده ببین، درگیر آوارم

منم دهقانِ سرتاپا فقیر و پاپتی، افسوس
به عشق بی نصیبِ دختر خانی گرفتارم

چه می خواهی از این بهتر، تو لیلا باشی و مجنون
منِ بی نامِ بی سایه که تنهاییست دلدارم

خیال این غزل ها پُر شده از جای پاهامان 
من و تو، ( ما ) ی آن یک شب در افکارم

به دنبالت فرو میلغزد این چشمان بارانی 
ولی حتّی در این باران به چشمانت وفادارم

علی نیاکوئی لنگرودی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۴۱
علیرضا همتی فارسانی

شب که شد،تاری بیاور؛یک بغل آواز هم
شورِ تحریر"بنان" را، پنجه‌ی"شهناز"هم
شب که شد سکر تمنای تو بیرون می‌زند
از خم سربسته ، و از شیشه های باز هم
شب که شد،آوازی از دیوان شمس‌الدین خوش‌است
دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم
باید‌امشب از حصار تَنگ تهران وارهی
نشئه‌ی قونیه باشی،تشنه‌ی شیراز هم
روزهای آخر اسفند مستم کرده‌است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم
خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم،ولی
نام تو تکرارمی‌شد، در صدای ساز هم
مستی نامت چنان عقل از سرم انداخته
که هراسم نیست از این شهر پر سرباز هم
صبح آمد،باید از خواب تو برخیزم ببخش
آفتاب‌ آمد تو را از من بگیرد، باز هم
آرش شفاعی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۳۷
علیرضا همتی فارسانی

هرکه مثل تو به پروانه شباهت دارد!
پایبندیش به افسانه شباهت دارد!

این منِ مانده به جا از غم عشق آشفته
بیش از پیش به دیوانه شباهت دارد

بغض تا خِرخِره ام پر شده و دنبالِ
آنچه هستم که به یک شانه شباهت دارد!

ریخت آوار جدایی سر من٬ بعد از تو
خانه ٬انگار به ویرانه شباهت دارد

شهر بی تو شده شیرازِ شراب آلوده
مسجدش نیز به میخانه شباهت دارد!

نشد از صید شدن تجربه ای کسب کنم
دامَت انقدر که به دانه شباهت دارد!

هر که از من پی تو خواست نشانی گفتم
آشنایی که به بیگانه شباهت دارد...

میرفواد میرشاه ولد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۳۳
علیرضا همتی فارسانی

*مرجان سرخ*

 

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟
شکستی قاب چشمم را ببین جان کنده ام یا نه؟
 
نشسته روی این میز و عذابم را نمی بینی
تو را تا اوج این قصه خودم آورده ام یا نه؟
 
به این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم
خبر داری تو از آه پس از هر خنده ام یا نه؟
 
قلم را دست می گیرم، خجالت می کشم از تو
تو می فهمی که از عطر تنت آکنده ام یا نه؟
 
خودت رابردی و رفتی ...من اما عاشقت ماندم
حسابم کن همین حالا ببین بازنده ام یا نه؟
 
نگاهی کن به بالا و بگو در گوش من آیا
کسی می دید از بالا که من هم بنده ام یا نه؟

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۴۸
علیرضا همتی فارسانی

سلام ! 
ای همه ی ناتوانی ها
نداشتن ها
سلام ! 
ای همه ی عرق های شرم
سلام ! ای زندگی !

ای ملال بی پایان !
سلام ! ای دل قاچ قاچ 
ای چاقوی خود ساخته !

حسین پناهی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۸
علیرضا همتی فارسانی
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب

 


روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم: 
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش

 


ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزۀ آب.
غوک ها می خوانند.

 

مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است: پست افراها، سنجدها.
و بیابان پیداست.

 


سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

 


نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.

 


آسمان آبی نیست، روز آبی بود.
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم، 
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.

 


یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر برخورد.

 


یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.

 


ماه بالای سر تنهایی است.

 

 
سهراب سپهری
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۰
علیرضا همتی فارسانی

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

 

 عبدالمهدی نوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۵۷
علیرضا همتی فارسانی
 

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو میرسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

 

شهریار

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۴
علیرضا همتی فارسانی

گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش !
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش

زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست !
رفتنت یعنی مصیبت ، زجر یعنی باورش

یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش

حال من بعد از تو مثل دانش آموزی ست که
خسته از تکلیف شب ، خوابیده روی دفترش

جای من این روزها میزی ست کنج کافه ها
یک طرف من با خیالت ، قهوه سمت دیگرش

...
مرگ انسان در جهان گاهاً نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش

علی صفری

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۷
علیرضا همتی فارسانی
 

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

 تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام 
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری 
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می 
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است 
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

 

سعید بیابانکی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۳
علیرضا همتی فارسانی
 

شب است و قصه ی تلخ خودم را باز می خوانم
به پایان می رسم هر بار از آغاز می خوانم
من آن زندانی محکوم اعدامم که شب تا صبح
به گوش قفل های بسته از اعجاز می خوانم
کسی از ناله های تلخم آهنگی نخواهد ساخت
پتو را می کشم روی سرم آواز می خوانم!
پرستویی پریشانم که بعد از کوچ جفتم باز
برای جوجه های مرده از پرواز می خوانم 
به جای عذرخواهی از شکستی که بدست آمد
به گوش شاه از غم های یک سرباز می خوانم
سراسر سینه ام آئینه ی یک آهِ طولانی ست
از این رو هرچه را همواره با ایجاز می خوانم

محمدرضا طاهری

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۱
علیرضا همتی فارسانی

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

 

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

بــا واسطــه سلام برایش رسانده ای

 

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

 

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روســـــری ات را  تکـــانده ای

 

می رقصـــی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

 

بدبخت من، فلک زده من، بدبیار من...

امروز عصر چــــای ندارم ... تو مانده ای

 

 

 حامد عسگری 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۰۴
علیرضا همتی فارسانی

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!

بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

حسین زحمتکش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۹
علیرضا همتی فارسانی

باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد
خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد
هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد
فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد
عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد
تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

  مسلم محبی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۴
علیرضا همتی فارسانی

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

ناصر حامدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۵۰
علیرضا همتی فارسانی

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش

تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام ونشانش

پیشانی او روشنی آینه وآب
بوی نفس باغچه می داد دهانش

با این همه انگار غمی داشت که می ریخت
از زاویـه ی تند نــگاه نــگرانش

یک زلزله ی سخت تکانیش نمی داد
یک شعر ولی زلزله می ریخت به جانش

در واشد و اورفت همانطور که یک روز
در واشد و پاشید نسیم هیجانش

مهدی فرجی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۷
علیرضا همتی فارسانی

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!

ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!

جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند

ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز

ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست

دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟

چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا

ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟!

از : شادی صندوقی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۴۳
علیرضا همتی فارسانی

با استکان قهوه عوض کن دوات را 
بنویس توی دفتر من چشم هات را 
بر روزهای مرده تقویم خط بزن 
وا کن تمام پنجره های حیات را 
خواننده ی کتیبه ی چشم ولبت منم 
پر رنگ کن بخاط من این نکات را 
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند 
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را 
نام تو با نسیم نشابور می رود 
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !
از نو بدل به بتکده کن سومنات را 
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن 
تسخیر کرده ای همه کائنات را 
تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند 
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

 

علیرضا بدیع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۵
علیرضا همتی فارسانی

بازیچه ی خود ساختی موی سیاهم را
بردی به هر جا خواستی با خود نگاهم را
 
در شهر خود من بایزید کوچکی بودم
از من گرفتی خانه ام را، خانقاهم را
 
بی آشیانم کردی ای طوفانِ بی هنگام!
انداختی تنها درختِ تکیه گاهم را
 
حالا در این باران کجا باید بخوابانم
گنجشک های زخمی بی سرپناهم را؟

من مطمئن بودم تو در خورجین خود داری
هر آنچه امکان دارد از دنیا بخواهم را
 
اما تو هم برداشتی ای بادِ پاییزی!
مثل تمام همسفرهایم، کلاهم را
 
حالا کجا؟ حالا کجا باید بخوابانم
گنجشک ها...گنجشک های بی گناهم را؟

 

پانته آ صفایی

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۸
علیرضا همتی فارسانی

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

 

فریدون مشیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۰
علیرضا همتی فارسانی