سوگند و رد پای آن در ادبیات فارسی
(بخش دوم)
مولوی متولد ٦۰۴ میگوید:
بالله که بی تو شهر مرا حبس میشود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
ایشان در سوگندهای خود همواره در جست و جوی شفیعی هستند که از ایشان جانب داری کند. سخنوران این دوره به همه چیز متوسل میشوند تا مگر دل شنوندگان خویش را رام کنند و ایشان را به دستیاری خود تشجیع و ترغیب کنند. ایشان روشنان فلکی و پدیدههای جهان طبیعت و مقدسات دینی را چون پیشینیان به گواهی سوگندهای خویش نمیطلبند. بلکه در خود فرومایگی و حقارتی حس میکنند که خود را شایسته ی همسری و همدوشی آنان نمیپندارند که آنان را فقط شاهد درستی و راستی گفتار خویش بدانند و لذا به آنان پناه میبرند و دست گدایی و شفاعت به پیشینیان دراز می کنند.


