چشمه باران(farsan )

چشمه باران(farsan )
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت

کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه قندیل ها در غار رؤیایت

خیالی، وعده ای،‌ وهمی، امیدی،‌ مژده ای،‌ یادی
به هر نامه که خوش داری تو،‌ بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت

اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت

کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه دیگر بدان آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه خود، روح تنهایت


  حسین منزوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۵۲
علیرضا همتی فارسانی

لطفاً دو سه سطر زندگی قرض بگیر
لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند
این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

  جلیل صفربیگی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۴۶
علیرضا همتی فارسانی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 

  قیصر امین پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۳۸
علیرضا همتی فارسانی

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟
یا بدان شعله شمعی که بلرزد ز نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل‌های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سپید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم......؟


 مهدی سهیلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۳۶
علیرضا همتی فارسانی

 

مولوی

مولوی عقیده داردکه تصور هرکس ا ز مرگ بنا بر تصویری است که از زندگی دارد:

مرگ هرکس ا ی پسر همرنگ اوست              پیش دشمن ،دشمن وبر دوست ،دو ست
پیش ترک آیینه را خویش رنگی است                    پیش زنگی آیینه هم زنگی است

                                                                                                           (مثنوی،ص413)

به نظر مولوی ،هراسی که در دل مردم از مرگ وجود دارد،به راستی از مرگ نیست بلکه آنها از فعل خویش هراس دارند نه از مرگ :

هیچ مرده نیست پر حسرت مرگ         حسرتش آن بود کش کم بود برگ
 ویا :

روی زشت توست نه رخسار مرگ                      جان تو همچون درخت و مرگ ،برگ
به نظر مولوی ،مرگ لازمه ی زندگی است واین«مرگ »است که به زندگی انسان معنا و مفهوم
 می بخشد :

آن یکی می گفت:خوش بودی جهان                      گر نبودی پای مرگ اندر میان
وان دگر گفت:ار نبودی مرگ هیچ                            که نیز زدی
دی جهان پیچ پیچ
او در مرگ و خرابی تن ،آبادی و زندگی جاوید می بیند و عقیده داردکه : «بس زیادتها درون نقصهاست».

فردوسی

اوازآن دسته شاعرانی است که از مرگ به تلخی یاد می کند و مرگ را «بیداد»روزگار قلمداد    می کند. بیدادی که نارسیده ترنجها را از درخت زندگی می چیند. مرگ مانند یک سرانجام محتوم و فرجامی تلخ ،برای فقیرو غنی ،قوی وضعیف وتمامی انسانها علی السویه می باشد و همگی در این «پایان»یکی می باشند.ما در شاهنامه با مرگهای زیادی روبرو هستیم و اصولاًنگرش فردوسی در باب مسأله ی مرگ تا حدی شبیه نگرش خیام می باشد و هر دو توصیه به شاد خواری و اغتنام فرصت  می کنند .

فردوسی می گوید:

مخور انده و باده خور روز وشب                دلت پرزدانش ،پر از خنده لب(شاهنامه )

و یا :

سر انجام هر دو به خاک اندرند                   به تارک به دام هلاک اندرند

و نیز:

که و مه همه خاک را زاده اند                  به بیچاره تن،مرگ را داده اند

فردوسی از مرگ پهلوان وقهرمان «تراژدی »می سازد وخود تراژدی دلیلی بر ناعادلانه بودن مرگ در نظر فردوسی می باشد:

چو برخیزد آواز طبل رحیل                   به خاک اندر آید سرمورو پیل‌

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۱
علیرضا همتی فارسانی

گاه نزدیک ست و گاهی کامل ازمن دورتر
می شوی مثل خودم یک دنده و مغرورتر

آه...ازآن لحظه ای که بی تفاوت ردشوی

زیر چشمی با نگاهت می شوم محصورتر

یا کــه رفتار مرا زیـــر نظر خواهی گرفت

تا که حلاجی کنی در ذهن خود منصورتر

برخلاف میل خود در باغ چرخی می زنی

خوشه هــای تا ک مان این روزها انگورتر

هی گره روی گره ننداز من کم طاقتم

بین طاق ابـــروانت می شوم من کورتر

مثل یک پازل که قدری مانده تاجورش کنی

بیـــن آدم ها فقـــط من با تو هستم جورتر

وآی از روزی که بند روسری ات وا شود

بانسیمی می شوم دیوانه و پر شور تر

خوش به حال شاعرشعری که در وصف تو گفت:

بین اصحاب هنـــر او می شود مشهــور تر
بهرام مژدهی )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۵۳
علیرضا همتی فارسانی
 
من با توأم ولی تو حواست به دیگری ست 
نفرین به رسم تو اگر این شیوه دلبری ست
"قربان آنکسی که زبان و دلش یکی ست "
آیینه بودن است که رسم ِپیمبری ست 
چشم و چراغ ِ روشن این دوره گرد را 
خاموش کردنش به نگاهی ، ستمگری ست 
لشکر نکش به سینه ی تنگ غریبه ها 
این شهر در محاصره ی ساده باوری ست 
نفرین به جنگهای صلیبی که همچنان 
مثل ِجنون عشق من و تو سراسری ست 
.
با من غریبگی نکن ای ماهتاب من 
معجون چشم های تو افیون ِ کافری ست 
"تا خاک را به یک نظرت کیمیا کند "
چشم تری که در صدد دادگستری ست
.
چون قهوه های ترک قجر بغض می کنی 
گرچه زبان مادری ِ هردومان ، دری ست 
سید مهدی نژادهاشمی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۴۹
علیرضا همتی فارسانی
 

نمی دانم چرا پیش ِ منی و باز دلتنگم
چنان پیغمبری تنها و بی اعجاز دلتنگم

به روی ِ تو که پشت ِ پنجره هاشور ِ بارانی

اگر چه می کنم آغوش ِ خود را باز، دلتنـگم

نخی از دود ِ سیگارم به سویت چشم میدوزد

چــه می آید به قدت اینهــــمه ابراز: دلتنــگم

به چشمان ِ تو این جعبه سیاهت خیره می مانم

کنــار ِ صنــــــــدلی ِ خالـــــــــــی ِ پـــرواز دلتنگم

جهان ِ بی تو هر لحظه اضافه خدمتی تلخ است

بـــه خط ِ نامه هــــــــای ِ آخـــر ِ سرباز، دلتنگم

نتــی در کاســـه ی ِ گردویـــی ام آتـــش نمی ریزد

زمستان است و بی سر پنجه ات چون ساز دلتنگم

تنیده تارهـــــــای ِ صوتی ام را عنکبـــوت ِ بغض

پر از ته مایه ی ِ دشـــتی، هزار آواز دلتنــــگم

برای "یاد ِ ایامی که در گلشـــن فغانی بود"

شبیه تار ِ تنها مانده ی ِ شهنـــــاز، دلتنگم

"به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم"

لسان الغیبم و اندازه ی ِ شیـــــــراز دلتنگم

نه اکنـون کـــه رسیده برگهـــــای ِ آخر ِ تقویم

من از سین ِ نخستین سیب، از آن آغاز دلتنگم

شبی "صادق" تر از هر صبح، بغضم را "هدایت" کن

برای یک اتاق ِ دنــــــج و شیــــر ِ گــــــــاز دلتنگم
شهراد میدری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۴۸
علیرضا همتی فارسانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۲۲
علیرضا همتی فارسانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۵۳
علیرضا همتی فارسانی

BABOL2011.BLOGFA.COM-6

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۵۲
علیرضا همتی فارسانی
 

گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست صائب تبریزی

 

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی قبله را خبری از اشاره نیست صائب تبریزی

 

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
امید ما به نماز نکرده بیشترست صائب تبریزی

 

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم صائب تبریزی

 

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری صائب تبریزی

 

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها صائب تبریزی

 

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد صائب تبریزی

 

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب صائب تبریزی

 


آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت صائب تبریزی

 

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی صائب تبریزی

 

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است صائب تبریزی

 

عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح  صائب تبریزی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۰۹
علیرضا همتی فارسانی

 

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند
زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند
مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب
وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند
سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟...

 

 

فاضل نظری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۰۲
علیرضا همتی فارسانی

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها
دست ها تشنه تقسیم فراوانی ها...
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم...
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید...
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ما همیشه بارانی است

 

قیصر امین پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۹
علیرضا همتی فارسانی

در دیـــــاری که در او نیست کســی یار کســــی 

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هــــــر کس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی

نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ کســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــکاه به چـــــاه انـــــدازد 

هرکه چون ماه برافروخت شبِ تارِکسـی

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من 

هر که باقیمت جان بود خریدار کســـی 

شهریار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۴
علیرضا همتی فارسانی

 

ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبی درد تو افزون گردد
با درد بسازو هیچ درمان مطلب

 

خیام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۷
علیرضا همتی فارسانی

 

برای زیستن دو قلب لازم است،

قلبی که
دوست بدارد و
قلبی که

دوستش بدارند

 

شاملو

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۴
علیرضا همتی فارسانی

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولى برای رسیدن، بهانه بسیار است
بر آن سریم کزین قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است
کسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند
که از تو - از تو بریدن چه قدر دشوار است
مخواه مصلحت اندیش و منطقى باشم
نمی شود به خدا، پاى عشق در کار است
تو از سلاله ى‌سوداگران کشمیرى
که شال ناز تو را شاعرى خریدار است
در آستانه ى رفتن، در امتداد غروب
دعاى من به تو تنها،خدا نگهدار است
کسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب ناچار است

 

محمد سلمانی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۹
علیرضا همتی فارسانی

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا

قیصر امین پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۱۵
علیرضا همتی فارسانی

همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست
دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش
از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست
کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست


فاضل نظری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹
علیرضا همتی فارسانی