وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
حمید مصدق
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
حمید مصدق
اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم
دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم
تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم
میخواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم
دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل
می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم
یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....
میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟
حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم
کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من
اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم
......
اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم
باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم
حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم
عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم
خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم
بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت
یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟
فریبا عباسی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت
به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت
کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت
درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!
بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت
درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت
اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...
علی صفری
انواع سبک ها :
1. سبک خراسانی: نیمه دوم قرن سوم، قرن چهارم و قرن پنجم.
2. سبک حد واسط یا دوره سلجوقی: قرن ششم
3. سبک عراقی: قرن هفتم، هشتم، نهم.
4. سبک حد واسط یا مکتب وقوع و وا سوخت: قرن دهم
5. سبک هندی: قرن یازده و نیمه اول دوازده.
6. دوره بازگشت: اواسط قرن دوازده تا پایان قرن سیزدهم.
7. سبک حد واسط یا دوران مشروطیت: نیمه اول قرن چهاردهم
8. سبک نو: از نیمه دوم قرن چهاردهم به بعد.
دریافت
حجم: 406 کیلوبایت
توضیحات: انواع سبک های شعری از ابتدا تا به امروز
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند
با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند
اشک میفهمد غم ِ افتادهای مثل مرا
چشم تو از این خیانتها فراوان میکند
***
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بیدرمانشان را مرگ درمان میکند…
"مژگان عباسلو"
۷ (عدد)
از میان اعداد، عدد هفت از دیرباز مورد توجه اقوام مختلف جهان بودهاست. وجود برخی عوامل طبیعی مانند تعداد سیارههای مکشوف جهان باستان و همچنین رنگهای اصلی امثال آن مؤید رجحان و جنبه مابعد طبیعی آن گردید.
جادوی هفت
بسیاری از فرهنگها و تمدنهای قدیم و جدید، برای عدد هفت احترامی بیش از سایر اعداد قائلند. ایام هفتگانه هفته در نظر بنی اسرائیل، طبقات آسمان و زمین در نظر مردم قدیم بابل، هفت بار زنده شدن انسان در مذهب برهما، هفت قدم همراهی عروس و داماد در هند، هفت فرشته مقرب زرتشتیان، هفت نر و ماده در تورات، هفت روح پلید و هفت گناه کبیرهمسیحیت، طبقات هفتگانه آسمان در اسلام، هفت گاو لاغر و هفت گاو فربه در روایت حضرت یوسف در قرآن، قراء سبع (هفتگانه)، قرارگرفتن هفت قسمت بدن در سجدهنمازمسلمانان بر زمین، هفت وادی سلوک در تصوف، هفت انسان نقش شده در بالای درب آرامگاه داریوش هخامنشی، هفت خوانرستم در شاهنامه، پلههای هفتگانه آرامگاه کورش کبیر در پاسارگاد همگی از همین نمونهاند.
در ادبیات فارسی نیز عدد هفت نقش مهمی دارد. هفت پیکرنظامی و هفت اورنگجامی از کتب معتبر شعر فارسی هستند. در فرهنگ امروزه نیز عدد هفت نشانگر زیادی و بیشی است: هفت قلم آرایش، مجلس هفتمین روز درگذشت، هفت پشت دورتر نیز مثالهایی از این دستند.
رقم اسرارآمیز و مقدسگونه هفت، از ترکیب دو عدد سه و چهار ایجاد شدهاست که بنابر حکمت فیثاغورثی و زمانی بسیار دورتر از آن، اعدادی خوشیمن شناخته میشدند. به عقیده بابلیان، مصریان و تمدنهای باستانی دیگر، به وجود هفت سیاره مقدس اعتقاد داشتند. در زبان عبری واژه قسمخوردن، به طور تحتاللفظی به معنای قرارگرفتن تحت نیروی هفت چیز است که برگرفته از هفت میشی است که در پیمان میان ابراهیم نبی و ابی ملک در بیرشیبا بدان اشاره شدهاست.
هرودوت نیز به یک قسم عربی اشاره کرده که در آن هفت سنگ به خون آغشته میشوند. آفرینش جهان در هفت روز انجام شد، هفت بار چرخیدن به دور کعبه برای طواف کعبه، هفته هفت روز دارد، هفت حسن خداداد، هفت گناه کبیره در مسیحیت، هفت مرحله در زندگی انسان، هفت طبقه بهشت و جهنم و مثالهای بیشمار دیگری در میان ادیان، ملل و اعصار مختلف از جمله مصادیق حضور جادویی عدد هفت در زندگی و مرگ انسانها هستند.
تجلیات زبان، فرهنگ و محیط مازندران در اشعار نیما
چکیده:
مقاله حاضر بر آن است تا تأثیرات محیطی از قبیل زبان، فرهنگ، و شرایط جغرافیایی مازندران را در اشعار نیما توصیف و بررسی نماید. زبان شناسان اجتماعی معتقدند هر زبان تا حد زیادی منعکس کننده واقعیات و خصوصیات بیرونی پیرامون خود می باشد. به تعبیری، کاربرد زبان در خلا انجام نمی پذیرد، بلکه متأثر از بافت محیطی خود است. این مسأله می تواند در مورد آثار ادبی نیز صادق باشد در اشعار نیما خصوصیان زبانی و تصویر پردازی به چشم می خورد که منعکس کننده بافت منطقه ای، زبانی، و فرهنگی نیماست. به عنوان مثال وجود اشعاری مانند:«قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟» نمونه ی بارزی از تأثیر شرایط جغرافیایی مازندران بر روی اشعار نیما محسوب می گردد. بنابراین، این نوشته براساس رویکرد جامعه شناختی زبان، تلاش دارد بازتاب بعضی از
جنبه های محیطی مازندران را در اشعار نیما نشان دهد.
کلید واژه ها: واژگان مازندرانی، گروه اسمی، ساختواژه همنشینی معنایی، باور محلی
وقتی کسی حرف از رفتن می زند
مدت هاست رفته
فقط می خواهد مطمئن شود
چیزی از خودش در شما جا نگذاشته باشد
کمک کن چمدانش را ببندد و برود ...
- رسول یونان
روزهای هفته را با عشق تو سر میکنم
تا به جمعه میرسم احساس دیگر میکنم
حس دیدار تو در من جمعه غوغا میکند
جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در میکنم
در غروب جمعه بغضم در گلو وا میشود
چشم خود را در نبودت جمعه ها ترمیکنم
آنقدر در کوچه ها فریاد نامت میکنم
گوش اهل کوچه را با نام تو کر میکنم
شک ندارم درد جمعه درد بی درمان توست
نام زیبای تو را هر جمعه ازبر میکنم
کل هفته خانه را با گل مزین میکنم
باز هم گلهای خود را جمعه پرپر میکنم
گرچه می دانم نمیایی ولی این را بدان
جمعه ای دیگر برای دیدنت سر میکنم
مسعود محمدپور
مینوشتم عشق دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد ، مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت
..
غزل تاجبخش
این روزها نگاه شما-بی قرارها
چشمان تیره پوش شما داغدارها
برجای جای کهنه ترین خاطراتتان
این زخم های مانده به جا یادگارها
منصورهای مرده و حلاج های پوچ
غرق توهمند همه سر به دارها
بر باد می زنم گره-عمر نرفته را
بر باد می رود همه دار و ندارها
در تنگنای رویش این ارتداد سرخ
لبریزم از تلاقی شک ها-شعارها
شاعر رها شده و زمین گیج می خورد
تکرار میشوند به دورت مدارها
تک خال دل و حکم شما دست آخر است
زیباترین نتیجه ی برد قمارها.
فاطمه سرایی
مرگ من یعنی: قناری خواند و بی تابم نکرد
سمت آبی های دور از دست پرتابم نکرد
مرگ من یعنی که دیگر نقره پاش آسمان
لولی شوریده ی شب های مهتابم نکرد
پیش از این با یک نگاهِ ماه می رفتم ز خویش
امشب افسونِ نگاهِ او چرا خوابم نکرد؟!
گرم در آتشفشان پیچیدنم سودی نداشت
کوهِ آهن ماندم و این کوره هم آبم نکرد
داشت، حرفی داشت آن تابیده از سمت سکوت
صبر تا آن نکته ی باریک دریابم، نکرد
رازداری کن و از من گله در جمع مکن
باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن
با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن
به گناهی که نکردم، به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن
ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت...
این همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن!
" آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من است...
روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن"
تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت
روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن
کاظم بهمنی
باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است
باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...
این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...
ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است
من قول میدهم که بیایم به خواب تو
زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است
دل نازکی و دل نگرانی چه میشود
من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است
ماشین گذشته از تو و هی دور میشود
با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است
حالا تو در اتاق خودت گریه میکنی
من پشت شیشهی اتوبوسی که ممکن است...
نجمه زارع
اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم
دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم
تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم
میخواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم
دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل
می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم
یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....
میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟
حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم
کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من
اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم
......
اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم
باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم
حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم
عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم
خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم
بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت
یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟
چون سواری در مسیری اشتباهی تاختم!
حق من پیروز بودن بود اما باختم
ریشه های محکمم در خاک زندانیم کرد
چون درختی شعله ور هم سوختم هم ساختم
آرزوی قهرمان بودن سرم را خم نکرد
طوق زرین کسی را گردنم ننداختم
قیمت شادی این دنیا اگر غم خوردن است
آه، من از قیمتش هم بیشتر پرداختم
چشم شوخ این جهان از بی حیایی پر نشد
هرچه از روی خجالت سر به زیر انداختم
****
صورتک هایی شبیه هم به صورت داشتند
دوستان و دشمنان را این چنین نشناختم
حق بده شک داشته باشم به هرکه می برد
حق من پیروز بودن بود اما باختم
من با موسیقی زیستهام و عمر خود را در پیرمز و راز این لطیفه نهانی طی کردهام، بدان اندیشیدهام و دل در گروی آن نهادهام. هنوز هم آن جذبه نخست، آتش در درونم میافکند، مرا میرباید و با خود میبرد، و نمیدانم چیست در گوهر این افسونگر که چنین جانهایی لطیف را مسحور خویش کرده است. در همه این سالها کمتر مجالی داشتم تا شرح این سودا دهم. «کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست». بر این باور بودم که کار هنرمند آفرینش است و بس؛ و باید تفسیر و سخن گفتن از هنر را به جامعهشناسان و فیلسوفان و دیگران سپرد. ولی به عنوان هنرمندی که همواره مورد لطف بیکران مردم است، در برابر پرسشهای جدی قرار میگرفتم. گرچه در حد توان میکوشیدم تا دیدگاه خود را توضیح دهم و یا در اندک مصاحبهها با رسانهها برداشتهای خود را درباره موسیقی ایرانی بیان کنم، اما کمتر این فرصت پیش میآمد تا به تفصیل در این باره سخن بگویم. «راز مانا» مجلی بود تا این تاملات را با جامعه در میان بگذارم. و فراتر از این باید بگویم که مجالی بود تا تجربیات و تاملات خود را مروری دیگر داشته باشم. بسیاری از این موضوعات را اندیشیده بودم، اما گفت و گوها فرصتی را پیش آورد تا یک بار دیگر و از دیدی تازه به این موضوعات نظر اندازم. خوشبختانه دوستانم اهل مجامله و تعارف نبودند و تا نکتهسنجیهای بسیار نمیکردند، و پاسخ دقیق نمیگرفتند، قانع نمیشدند و به سراغ پرسش دیگر نمیرفتند. گمانم لطف این گفت و گوها در این است.
زمانی که نخستین بار ایده تدوین کتاب راز مانا مطرح شد، هم من و هم دوستانم تصور انجام چند گفتو گوی ساده را در ذهن داشتیم و بر این باور بودیم که میتوان در چند جلسه این کار را به سامان رساند. هر چه پیشتر میرفتیم، آن تصور اولیه بیشتر رنگ میباخت تا بدانجا که شاید بتوان گفت که این کتاب نه از ایده اولیه بلکه در جریان گفتوگو شکل گرفت. ماجرای شکلگیری کتاب خود شرحی خواندنی است و امید است که در ویراست دوم کتاب بدان بپردازیم. وقتی که متن گفتوگوها بازخوانی میشد، سوالات تازهای طرح میشد و پاسخهای تازهای را میطلبید و آن پاسخ خود سوالی دیگر را میدان میداد. به همین دلیل، بخش مهمی از این گفتو گو در جریان چندباره رفت و برگشت متون شکل گرفت. تمام آن سخنها که گفته و شنیده شد در این متن راه نیافتند و شاید بر خواننده آگاه این گسیختگی چندان پوشیده نمانده باشد.
شعر کانکر یت و یادی از طاهره صفارزاده / سهیل محمودی
نمی دانم سابقه شعرهای «کانکریت» چیست، این گونه شعرها از کجا آمده اند، چه روزگاری بیشترین رواج را داشته اند، و سرنوشت آنها در آن سوی عالم، به کجا انجامیده است. فقط از هنگامی که سال ها پیش غگمانم سال ٥٦ف «طنین در دلتا»١ را دیدم، تا به حال، نکته هایی درباره این گونه شعر در ذهنم نقش بسته است که به ایجاز بیان می کنم.
١- تصویرهای دیداری در شعر
تصویر، حیثیت شعر است. چه در نخستین شعرهایی که بشر ابتدایی سروده و چه در شعرهایی که انسان ماشینی شده امروز پرداخته است. به هر حال تصویر یعنی عینیت شعری که به وسیله عواطف، کلمات را در گوش تو زمزمه می کند. اما باید هوشیار بود که امروزه نمی توان توقع داشت، صورت های خیالی در حد همان «تشبیه و استعاره و کنایه و اغراق و...» باشند بلکه ضمن دخل و تصرف در همین قراردادهای کلاسیک و گسترش حوزه آنها می توان باز پا را فراتر نهاد. یکی از این راه ها، دیداری - شنیداری کردن تصاویر شعری است یعنی بیاییم با کلمات که وسیله شنیدن هستند، کاری کنیم که چیزی را ببینیم. و نه تنها به انتزاع یک تصویر در ذهن بسنده کنیم، بلکه آن را به وسیله کلمات نقش ببندیم. و شعر کانکریت از این دست است.٢
٢- نزدیک شدن شعر به نقاشی
سال هاست که می شنویم ادبیات داستانی یا سینما به نقاشی نزدیک شده است. نمونه اش همین رمان «کلیدر» است که نویسنده بیش از آنکه به توصیف صحنه ها و میدان دید خود بپردازد، به نوعی آنها را رنگ آمیزی می کند. و نیز در سینما، توجه کنید به فیلم هایی چون «باشو، غریبه کوچک»، «دونده»، «بایسیکل ران» و...
در این گونه فیلم ها، رنگ ها و تصاویری که از آمیختن آنها به دست می آیند، بیشترین اهمیت را دارند. تصور کنید اگر این فیلم ها سیاه و سفید ساخته شوند یا موضوع آنها به شکل نمایشنامه عرضه می شد؛ در این صورت چیزی از آنها باقی نمی ماند یا به طور کلی چیزی متفاوت و حتی متضاد با آنچه اکنون هستند، از آب در می آمدند. حال اگر بخواهیم نزدیکی هنرها را با نقاشی یا گرافیک - که فرزند قرن بیستمی نقاشی کهن است - مورد توجه قرار دهیم، شعر نیز بهره یی خواهد برد. البته منظور، بهره های کلاسیک شاعران از عنصر تصویر یا نقاشی نیست، که این کار را هم در سبک خراسانی غبا حضور منوچهریف و هم در سبک عراقی غبا حضور خاقانیف و هم در سبک هندی غبا حضور بیدلف شاهد بوده ایم بلکه منظور چیزی متفاوت از این حد و حدود است. و شعر کانکریت از این جهت نمونه خوبی است که شاعر با کلمات، موسیقی خاص، وزن خاص، تشبیه و اغراق و استعاره خاصی را بیان نمی کند بلکه طرح ویژه یی را با بهره گیری از کلمات مصور می کند. و چشم عینیت آن طرح و تصویر را بر صفحه می بیند. و شاید البته فقط شاید، این کار چیزی باشد بسیار نزدیک به «خط نقاشی» که شادروان رضا مافی توانمندترین هنرمند این عرصه بود. خط نقاشی به نوعی قرابتی با شعر کانکریت دارد زیرا خطاط، نقاش، یک حس را با کلمات تصویر شده یی در معرض دیدن قرار داده است. تلاش های دیگری هم در ادبیات معاصر ایران که نزدیک با این حال و هوا باشد، شده است که روشن ترین نمونه اش برخی از کارهای اسماعیل شاهرودی (آینده) است.
شاهرودی در یکی دو تا کار از چنین شیوه یی در حد تغییر در حروفچینی شعر و انتخاب عرض و طول کلمات بهره برده است.
من
به پهــــــــنای زمین
شکوه بودم
تو
به پهــــــــنای زمان
اندیشه بودی
که تاریخ این شعر، سال ١٣٤٩ است.
و نیز، پیش از آن، به اثری با نام «شعر بی پایان...» که مفهوم این یکی هم با نوع و شکل نگارش کلمه ها مانند نمونه قبلی هماهنگی دارد و تاریخ آن ١٣٤٥ است.
دیگر
من
باور نخواهم کرد
خرطو
مفیل
و پا
ندو
ل ساعت را
چون
آن
آبــــروی
آبنبات ساعتی های قناد
ریخته...
٣- نمونه های ایجاز و فشردگی
شعر کانکریت، زبان و فرم خوبی است برای ایجاز و فشردگی. شاعر با چند کلام تلگرافی تو را به فکر وا می دارد، سپس خودت کلید مفهوم را درمی یابی، و با کمترین کلمه بیشترین بار معنایی را بر دوش ذهن مخاطب می گذارد. البته این ایجاز، خاصیتی گرافیکی دارد، تا شکل داستانی یا دراماتیک.
نمونه هایی را مرور کنیم.
اگر شاعری با فشرده ترین کلمات می گفت؛
غروب
غربت
آه...،
(محمد زهری)
و تو لذت هم می بردی، به جهت موسیقی شنیداری کلمات و حس ذهنی شعر بود.
در میان طراحان وطنی، گاهی اوقات طرح های امثال اردشیر محصص و مرتضی ممیز غاز پیشکسوت هاف و حسین خسروجردی و حبیب صادقی غاز نسل بعدیف تو را با یک مفهوم تلخ، صریح و بی پرده روبه رو می سازند که نهایتاً به نوعی طنز می انجامد. در قصه نیز برخی از کارهای چخوف غاز فرنگیانف و زنده یاد بهرام صادقی غاز نوابغ قصه نویسی ایرانف این گونه اند. در شعر اما ما طنز را گاه در همان قالب هزل ها و هجوها، که معمولاً به شکل قطعه و مثنوی و... محدود می شدند، خلاصه کرده بودیم.
تا اینکه - مثلاً - می رسیم به این سطرها از اخوان.
گفت راوی؛ ماه خلوت بود اما دشت می تابید
نه خدایا، ماه می تابید، اما دشت خلوت بود
(از این اوستا، مرد و مرکب)
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم،
پوستین کهنه دیرینه ام با من.
هم بدانسان کز ازل بودم
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
(آخر شاهنامه، میراث)
و این سطرها، از فروغ؛
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
(ایمان بیاوریم...)
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه یی دنیای خود را دید
می توان در جعبه یی ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لابه لای تور و پولک خفت...
(تولدی دیگر)
و این سطرها از کیومرث منشی زاده؛
مردان دوست داشتنی
آقای آقایان (لطفاً کلاهتان را بردارید)
آقای هیتلر (یک احمق
از دو بند گاو
پرزورتر است)
آقای بیتل ها (مامور شکنجه)
... آقای فلمینگ (دیگر کسی نباید
به آسانی بمیرد)
آقای کلی (در فیلادلفیا مشت اگر بزند
در شیراز
شیشه تلویزیون
می شکند)
آقای کیسینجر (یهودی سرگردان)
آقای خانم گلدامایر (روح هیتلر
که در کلئوپاترا
حلول کرده است)
(سفرنامه مرد مالیخولیایی)
ولی باز هم می توان کار را از این عمیق تر و متفکرانه تر دید. و باز نمونه اش، یکی از شعرهای کانکریت طاهره صفارزاده است، با نام میزگرد مروت. وقتی اساس بر نفس پرستی باشد، یا به تعبیر همو «مرئوس نفس باشیم» و این خصیصه فردی، ابعاد اجتماعی پیدا کند، آنچه در نهایت سر برمی دارد، چیزی نیست جز فاشیسم؛ که در دو کلمه میانی شعر غدو «من» درهمف به چشم می آید.
و این طنز قوی شاید تو را ساعت ها به فکر وادارد.٣
غالبته در یک حاشیه کمی طولانی بگویم طنزی تلخ در تفکر و اندیشه صفارزاده به چشم می خورد که سایه اش بر همه طنین در دلتا افتاده است. مثلاً نگاه کنید به شعرهای «جشن تولد ولادیمیر، استعفا- عاشقانه» که از ابتدا تا انتها یک طنز کامل را تشکیل می دهند و نیز بخش های زیادی از «سفر اول» را هم ببینید و باز البته تر، این مرا به یاد همشهری صفارزاده، کیومرث منشی زاده می اندازد که این خصیصه در شعرش بسیار روشن و گیراست و نیز دریابید حال و هوای سرزمین خشک و گرم کرمان را با نویسندگان معاصرش سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی که هر دو تحقیق را با نوعی طنز و ظرافت ادبی، آمیخته اند.ف
٤- و اشارتی...
آنچه هم اینک بر زبان این قلم جاری شد، نظر فشرده یی بود در مورد نوعی شعر که اولین بار صاحب قلم در آثار شاعره معاصر، طاهره صفارزاده دیده است. البته شاید، خود این قلم از جهاتی این گونه شعرها را چیز کاملی نداند و سراینده آنها هم این دست شعر را سال ها باشد که کنار گذاشته است و اقبالی بدان ها ندارد و مهم تر آنکه رسیدن به این گونه زبان و فرم و شکل، تجربه و بینش و تفکری خاص می طلبد. پیشه کردن این گونه قالب ها اگر از سر بی دردی و ساده گیری و سهل انگاری باشد، نه تنها نوآوری و ابتکاری محسوب نمی شود که نوعی خام اندیشی و پخته خواری است. صفارزاده براساس نگاهی خاص، چنین شیوه و فضایی را در دور و بر سال های ٥٠ تجربه و از این پل نیز موفق عبور کرد.
پی نوشت ها؛---------------------------
١- طنین در دلتا، طاهره صفارزاده، امیرکبیر، آذرماه ١٣٤٩، چاپ اول
٢- کانکریت علاوه بر «سخت و محکم» به معنای جسمانی، ذاتی، واقعی، غیرخیالی و محسوس هم آمده است.
٣- و باز مانند طرح ها و تصاویری که در آثار برخی نقاشان معاصر دیده ایم.
نم باران نشسته روی شعرم ، دفترم یعنی
نمی بینم تو را، ابری است در چشم ترم یعنی
سرم داغ است، یک کوره تبم ، انگار خورشیدم
فقط یک ریز می گردد جهان دور سرم یعنی
تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم
تمام هستیم نابود شد، بال و پرم یعنی
نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم
اذان گفتند و من کاری نکردم، کافرم یعنی؟؟؟
تن تو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن
پس از من آنچه می ماند بهجا، خاکسترم یعنی
نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت اینها بود ... خوبم ... بهترم یعنی..
مهدی فرجی