چشمه باران(farsan )

چشمه باران(farsan )
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴۷۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گفتی تو را “ببخشم

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۱ ب.ظ

گفتی تو را “ببخشم” و از عشق بگذرم…
رد میشوم ولی نه، محال است بگذرم !

آنقدر گرد کینه به جانم نشسته است
دیگر برای آینه سخت است باورم

آن اشک ها که ریخته ام پای تو شده ست
آبی که سال هاست گذشته ست از سرم!

هر لحظه بی تو بودن من، سال ها گذشت
من از تمام مردم دنیا مسن ترم…

گه گاه می روم به سر قبر مادرت…
“گفتی: رها نمیکنم ات… جان مادرم…”

مرگ یعنی ...

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ب.ظ

گفته بودم میروی، دیدی عزیزم آخرش
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجر آورش

زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست
رفتنت یعنی مصیبت، زجر یعنی باورش!

چقدر ساده

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۱۵ ب.ظ

 

 

 

 

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

رؤیای بارانی

سه شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۱ ب.ظ

 

نتیجه تصویری برای تصویر باران

ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدن
سینه‌ها؛ دریاچه‌ای در حال طوفانی شدن

پنجه‌ی خونین بالش‌ها پُر از پَرهای قو
خواب‌ها دنبال هم در حال طولانی شدن

زندگی آن مردِ نابینای تنهایی‌ست که –
چشم‌ها را شسته در رؤیای نورانی شدن

قطره‌ای پلک مرا بدجور سنگین کرده است
مثل اشک بره‌ها در شام قربانی شدن

خوب می‌فهمم چه حالی دارد از بی‌همدمی
پابه‌پای گرگ‌ها سرگرم چوپانی شدن

برکه‌های تشنه می‌بینند با چشمان خیس
نیمه‌شب‌ها خواب گرمِ ماه‌پیشانی شدن

خالی‌ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ
جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن

چاره‌ی لیلای بی مجنون این افسانه چیست؟
یا به دریا دل سپردن... یا بیابانی شدن

که من بدجور دلتنگ توأم، باران

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۳۴ ب.ظ

نقاشی هوای بارانی - جنگل بارانی - دختری در باران

شدم مانند رود از بارشی جریان که می‌گیرد
که من بدجور دلتنگ توأم، باران که می‌گیرد

دلم تنگ است می‌دانی؟ پناهم شانه‌های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می‌گیرد

چه بی راهم، چه از غم ناگزیرم من، چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می‌گیرد!

چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم - تهران که می‌گیرد

تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می‌شود کارم دلم آسان که می‌گیرد!

سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که می‌گیرد... ولی باران که می‌گیرد

 

اشک و باران

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۲ ب.ظ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه اش سنگین... خیابانِ شلوغ

نجمه زارع

بارانی

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۱۹ ب.ظ

یک حس عجیب ، یک غزل ، بارانی

غمهای بزرگ یک بغل ، بارانی

هر روز به روی ریل بی تابی ها

درگیر هزار و یک شتل ، بارانی

از کودکیش چقدر دور است اما

عاشق شدنش چه بی محل ، بارانی

ای کوچه ی خاطرات ، من هم بازی

گرگم به هوا ، اتل متل ، بارانی

یک ظهر صدای شیشه ی همسایه

با شیطنت حسن کچل ، بارانی

بعد از  گذر تمام  آنها  امروز

آلوده  به  ذهن  مبتذل  ، بارانی

'گلاب قمصر

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۷ ب.ظ

 

               گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است

 

             اما چه سود حاصل گلهای پرپر است

بیزارم....

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ب.ظ

بیزارم از آدمهایی ؛
که امروز رفیقند ،فردا غریبه
آدمهایی که عاشقانه هایشان
هربار،هرجا و باهرکس
تکرارمیشود
آدمهایی که
فقط میخواهند دورشان شلوغ باشد !

ته یک شعر

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۱ ب.ظ

 

من پریشان تر از آنم
که تـو میپنداری
شده آیا ته یک شعـر
ترک برداری ؟‌

آخر قصّمه

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ب.ظ

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

 

آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست


می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه

مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

 

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

 

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست

افشین یداللهی

عشق دیوار نمی شناسد

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ب.ظ

اصلاً
مهم نیست
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم
مهم نیست
خانه‌ات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشم‌هایم را ببندم
خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد

 

گروس عبدالملکیان

تقـدیر خـط نـداد

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۲ ب.ظ

ای لحظه ها حواس به آدم نمی دهید
یک فرصت قیاس به آدم نمی دهید

مفهـوم نیستـند خــطوط کتــاب تـان
امکـان اقتــباس به آدم نمی دهید

با اینکه بغض آینـه ها از خبر پراست
امـکـان انعـکاس به آدم نمی دهید

زمزمه عشق

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۱۱ ب.ظ

شود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست
 
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست
 
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست
 
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست
 
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و تست
 
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و تست


  هوشنگ ابتهاج

صدا کن مرا

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۰۹ ب.ظ
صدا کن مرا
 
صدای تو خوب است
 
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
 
در ابعاد این عصر خاموش
 
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
 
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...


  سهراب سپهری

تماشای چشم تو

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۵۷ ب.ظ

 

 

از زخم می رسم به مسیحای چشم تو
درمان دردهاست تماشای چشم تو

انگار مرگ فاجعه را جار می زند
ناقوس نقره ای کلیسای چشم تو !

« قد » می کشی و « قامت » شب خرد می شود
در پرتو اذان مصلای چشم تو !

 

 

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۵۴ ب.ظ

بازآ که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد اوستا

انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ب.ظ


بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست
التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست

خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند
گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست

مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی
انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست

بی تو مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام
ای تمام هستی ام خوداشتغالی خوب نیست

کـــــوزه ای هستم کـــه با درد ترک خو کرده ام
جابه جایی های این ظرف سفالی خوب نیست

چون رمیدن های آهـــو نازهایت جالب است
دشت چشمم را نکن حالی به حالی خوب نیست

بعد از این حال من و این کوچــه و این باغ گل
از نبودت مثل این گلهای قالی خوب نیست

به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۸ ب.ظ

به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر
مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

 

بی وفا تر می شوی

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ


هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی